211. --------
مدل سنگ فرش هایش مخصوص تنها راه رفتن است. پیاده رو های کنار زاینده رودی که هر چیزی هست جز
رود آن هم از نوع زاینده! به نظرم به درد هیچ کس نمیخورند جز آدم های دلتنگ... بقیه آدم ها حتمن نمیتوانند
آن سنگ فرش ها را با برگ های جارو نشده و منظره زاینده رود خشک شده تحمل کنند.
ما ولی با این پیاده رو عشق میکنیم. ما دلتنگ ها یک کمی زودتر از تاکسی پیاده می شویم. آنوقت اجازه
می دهیم دلتنگیمان بیرون بیاید و همه وجودمان را قورت بدهد. راه نفسمان را ببندد و چشممان را بسوزاند.
اجازه میدهیم دلتنگیمان کنار این رودخانه خشک شده مانور ویژه اش را اجرا کند.
بعدش باید یقه کتت را بالا بدهی، یا اگر مثل من دختر باید چانه ات را توی شالی که دور گردنت پیچیدی فرو
کنی و بروی پیاده روی وسط چهار باغ و زل بزنی به مرد تنهایی که جلوتر راه می رود و بگذرای شوری
دلتنگی ات از روی لب هایت بگذرد.
به میدان امام که برسی... دلتنگی ات می خورد به کاشی های سرد آبی، میپیچد توی طاق ها و گنبد ها
و هزار هزار برابر می شود و همه میدان می شود قلمرو اش. آنوقت صدای سم اسب های زبان بسته هم
که با جرینگ جرینگ زنگوله ها قاطی می شوند می کوبند روی قلبت. می کوبند که قلبت تکانده بشود. زیر
و رو بشود. جا باز کند که نکند یک کم دیگر برای همه غم های عالم جا داشته باشد...
بعد باید بروی توی مسجد شیخ لطف الله. توی آن مکعب آبی. روی کاشی های سرد سرد دراز بکشی. بعد
بگذاری سرما از نوک انگشت های سفید دستت شروع کند و بیاید قرمز و بی حسشان کند تا برسد به
کمرت و به پهلو هات و به پاهات و بعد مردم را ببینی که تو را نمیبینند و بالای سرت دارند آیات روی کاشی
های سرد را میخوانند و دنبال وجود خدا در معماری می گردنند.
و تو دیگر و شده ای کاشی های سرد و آبی مسجد شیخ لطف الله و وظیفه داری که سرد باشی و نشانی
از وجود خدا توی صورتت داشته باشی و دلتنگی ها را منعکس کنی تا بروند بپیچند توی طاق ها و گنبد ها..
![]()

نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!