116. بهار بی بنفشه ی بهانه هام!...
من سال ها زنِ زمین بودم !
خاکی از جنس ِ همین نگاه های شما
شکوفه می زدم
بار می گرفتم
زیرِ تمامِ ستاره ها شخم می خوردم و
هی فارغ می شدم...
بعد ها خسته شدم از این همه بی دلیل !
نشستم ...
روزه ی سکوت گرفتم
و میان کتاب هایی که هیچ وقت مقدس نبودند
به خواب رفتم ...
بیدار که شدم ،دیدم
زمان زیادی نمانده تا اذان !
یادم آمد هنوز آیه های ناتمامم را
در کاسه ی گلاب فوت نکرده ام
حتی هیچ کدام از گناه های تکراری حضرت حوا را
در نماز فرض نَشُستِه ام !
این دیگر چه رسالتی بود
که بر دوش کوچک من انداختند؟!
اصلاً مگر من ساده گناه بودن را
از باغ بی بهار کدام بهانه دزدیده ام ؟
کاری نکنید که افطار فریاد را
در سفره های خالی شما بالا بیاورم
آن قدر تا از پنجره ی زندان فکرتان
فرار کنم به سمت آبی بلند آسمان
بعد هم شبانه بیایم و امضای خودم را
از زیر تمام قراردادهای شما خط بزنم
و بروم...
هی بروم تا چشم ِ آبی آسمان شوم ...
من، بخشیده ام !
همه چیزم را...
یادگاری های شما بال های پرواز را
از من گرفته بودند و
صدای آوازم به آسمان نمی رسید .
فراموش کنید
نمی خواهد هی زور بزنید
تا به رنگ آسمان بیاندیشید
شما که قرار نیست آسمان شوید
پس بیایید تا تکلیف خودمان را روشن کنیم
باید به تقسیم عادلانه ی میراث خاطرات،
قانع شویم!!
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
بَعضے وَقتآ دٍلـت میخوآد
دَستآتو بذارے زیرٍ چونَت
چشم تو چشم خُدا بشے
زُل بزنے و بهش بگے
"کہ چـــــــــے مَثــــــــــــــــــــلا؟"
هـــــــــ ـه!!
آره دیگه خلاصه....


نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!