بِلاتکليفَم !
مِثِ کتابِ فراموش شُده ای
رو نيمکتِ يه پارکِ سوتُ کور
که بادِ ديوونه
نَخونده وَرَقِش ميزنه !
» یغما گلرویی

: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
آدم بايد کسي را داشته باشد که دِين ِ مانده به گردنش ؛ از تمام ِ "ضمير دوم شخص مفرد " ِ مخاطب نوشته هاش را با خود به گور ببرد ...
اصلا به اين ربطي ندارد که آدم گذشته ي بدي داشته . يعني حتمني لازمه اش داشتن ِ گذشته ي پر درد
و پر خاطره نيست ... اين ابري ِ آبي-خاکستري ِ هوا آدم را پرت ميکند به دور.
آدم فکر ميکند که "چقدر تلخ ها را پشت سر گذاشته ام" ! اما به تلخ بودن ِ روزهاي رفته هم ربطي ندارد.
نميدانم اصلا به چي ربط دارد و سرش به کجا ميرسد ...
ميدانم فقط که بي نهايتــ ( اين بي نهايت را طوري بخوانيد که تهش ميان هوا محو شود ...
مثل حباب هايي که سيگار پس مي اندازد ) دل تنگ کننده است
ميدانم فقط که تلخ است ... نه آن جور تلخ ِ جانکاه ِ مصيبت بار ... يک جور تلخ ِ تمام اندوهناکي که
هيچ جوري حل نميشود توي آدم. که انگار آغاز بودنش ميرسد به جايي دووور ... خيلي دوووور ...
نه صرفا به خاطر زمان و مکان, که به معني عميق بودنش. انگار سرش ميرسد به جاده هاي سرد و
باران خورده ... که بدترين زيبايي ست که تصويرش ميتواند ياد ادم بماند , يک جوري که انگار بويش هم
هر بار ميرسد به مغز آدم, همانقدر خيس و خاک خورده. يا چه ميدانم ... ابتدايش, مبتلايي به چيست که
آدم ميخواهد و ندارد, يا داشته و بعدن از دست داده... که تهش, يهني ته ِ ادامه دارش, از جايي ست که
آدم گرمش نميشود ديگر... ته اي که تکرار ميشود. نه... ديگر گرم نميشود هيچ وقت.
[بعضی ها خوش به دنیا می آیند و بعضی ها ناخوش] هـــّه!
.:.:. دیآلوگـ نوشتـــ .:.:
حمید هامون (خسرو شکیبایی) : تو میخوای من اونی باشم که واقعن تو میخوای من باشم ؟
اگه من اونی باشم که تو میخوای ، پس دیگه من ، من نیست . یعنی من خودم نیستم!
هامون (داریوش مهرجویی)