202. این روزها که میگذرد جور دیگرم/ دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم !

 
این روزها که عشق کلمه ی کوچک خاکستری رنگی شده که از دایره ی لغت هام کنار گذاشتمش،
 
من و شالگردن قهوه ای درازم و پاییز مصاحب های خوبی شده ایم برای هم. من شالگردن درازم را دو سه
 
دور می پیچم دور گردنم، دست پاییز را می گیرم و سه تایی سوت زنان، زنده روده مرده را می رویم پایین،
 
گاهی روی صندلی های چوبی یک کافه ی قدیمی شیرکاکائو می خوریم، گاهی کتاب های دست دوم
 
بیست سنتی را ورق می زنیم. باران هم که بی هوا می زند زیر سایه بان یک مغازه پناه می گیریم و
 
آدم ها را نگاه می کنیم.
 
به گمانم باید سنگ شده باشم. البته اگر بپذیریم که سنگ ها هم گاهی گریه می کنند. اگر بخواهم در
 
نقش یک مادربزرگ مهربان ظاهر بشوم، از همان هایی که توی تصویرهای ذهنی مان بافه ی گیس
 
های سفیدشان روی شانه هاست و با کامواهای رنگی شالگردن می بافند، باید بگویم بچه ها، از
 
دوست داشتنی هایتان زیاد دور نشوید، از کوچه هایی که ردیف درخت هاش را از حفظید..
 
از درهایی که زنگ زدگی های گوشه و کنارش را از برید. از نیمکت های همیشگیتان توی پارک ها،
 
از بستنی فروشی های همیشگی سر چهارراههایتان و از آدم هایی که زیر و بم روحشان را بلدید،
 
زیر و بم روحتان را بلدند زیاد دور نشوید. یا اگر دور شدید از من بپذیرید که دیگر هیچوقت نه آن کوچه ها
 
کوچه می شوند، نه آن درها در.

+ حال من را بخواهید خوبم، گشت و گذار می کنم، درس می خوانم، کار می کنم، غذا می پزم، گاهی حتی

کیک هم می پزم، اما توی همه ی این ها زیادی خالی ام، زیادی به آن کوچه ها و آن درها و آن آدم ها

فکر می کنم. من آدم ِ دوباره ریشه کردن نیستم، نبودم... !

 

++ من دلم برای بعضی از خواننده های وبلاگم تنگ شده... به شدت تنگ

200. شما که غریبه نیستید !!

 

زمانِ بیکرانه را تو با شمار گام عمرِ ما مسنج

به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش ! *

* سـایه

 

 

دارم رد شدن سنگ‌فرش‌ها را زیر پایم نگاه می‌کنم. من هم بچه بودم از این‌هایی بودم که تاکید داشتم

هر قدمم را توی یک کاشی بگذارم... دارم فکر می‌کنم که آدمها در من چیزی جا می‌گذارند.

انسان کافه نیست. آدم‌ها در من چیزی جا می‌گذارند به غیر از پاکت سیگار و کیف پول و مجله‌شان.

آدم‌ها در من چیزی را جا می‌گذارند که خودم به آن‌ها بخشیده‌ام. آدم‌ها در من تصویری که به آن‌ها

بخشیده‌ام را به جا می‌گذارند. آدم‌ها، در من خاطراتی را جا می‌گذارند که هیچ وقت حقیقت نخواهند داشت.

این آدم‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته اند. من حقیقت نداشته‌ام. سنگفرش‌ها حقیقت نداشته اند.

درخت‌ها و بوته‌های کنار پیاده رو هم. همان‌طور که جهان پس از مرگ تا امروز حقیقت نداشته.

عشق حقیقت نداشته. باور هایمان حقیقت نداشته. فلسفه، هنر، زیبایی... انگشت هایم.

قلب، قوی ترین عضله ی بدن است. این هم حقیقت ندارد. از تمام بدن ما، قلب از همه بیشتر

به مرگ نزدیک است.

با این حال آدمهای جدیدی وارد زندگی ام شده اند.. باعث شدند دوباره بخندم وسط کلی گریه،

دوباره حرف بزنم، عصبی شوم.. عشق را بچشم حتی! این آدمهای جدید زندگی ام را دوست دارم حتی

بخاطر بعضی هایشان آهنگ گوش میکنم.. خاطره های نداشته میسازم از افکارم بیرون میکشم و

بغلشان میکنم!!  می نویسم، میخوانم.. سرخوشم این روزها . . .

197. چه غم گینانه آزادی از آن عهدی که میدانی...

 

ناگزیر از سفرم،


بی سرو سامان چون باد

به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد . . . *

 

 

+ حال آدم ها حال پست های ثبت موقتشونه.. حال آدم ها حال پلی لیستشونه، حال آدم ها

حال رو بالشی هاشونه، حال آدم ها حال نگاهشون تو آینه به خودشونه.. حال آدم ها حال

دفترچه ایه که همیشه قایمش میکنن. حال خاطره هاشونه...

حال آدم ها همیشه اون چیزیه که هیچ کس نمیبینه. حال آدم ها هیچ وقت اون چیزی نیست که

دیگران میبینن، اون چیزی نیست که در جواب حالت چطوره میگن... حال آدم ها رو فقط خودشون

میدونن!

 

عنوان:  چارتار

* فاضل نظری

ادامه نوشته

190. پانزده آگوست دوهزار و اندی میلادی..

 

دلم ميخواهد همين كه هست نباشد ...

دلم می خواهد بزنم به سیم آخر !

اسمم را عوض کنم

اسم  اینجا را عوض کنم

کلمات را نقاشی کنم

تنهایی ام را به آغوش بکشم

شبیهه زنی که در ذهن گيج باد

آيه هاي اندوه از خاطر مكدر آينه ها ميزدايد  . . .

 
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
 

ادامه نوشته

168. يك چيزي كم است. يك چيزي كه خيلي بزرگ و عميق و مهم بوده است كم است

...

 با كلاغ ها حرف مي زنم

درد دلهايمان شبيه هم است

سياه و خاكستري


خرامان دور مي شوند

برف مي بارد

ابري ام! 



 

 
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. : 
 
 
+ ملافه‌ها را جمع می‌کنم از روی بند؛ می‌ ریزم توی ماشین لباس‌شویی.. نه پودر شستشو نه
 
نرم‌کننده، همان درجه‌ی قبلی,  زانوهایم را بغل می‌کنم کف آشپزخانه.
 
راه‌ راه‌ ها و گل‌ دارها و چهار‌خانه‌ ها می‌چرخند..!!

++  يك سوالي هم ذهنم را مشغول كرده كه اين خانم ها و آقايون گشت ارشادي كه سر سعادت آباد
 
ايستاده ان خود، خودشان با هم چه نسبتي دارند؟ دقيقا كه اين همه با محبت و عشوه و خوشحالند
 
با هم؟ دقيقا هم اگر نه كلا چه نسبتي دارند؟ برم از خودشون بپرسم؟
 
+++ همين لحظه، درست وسط همين لحظه به شدت خوابم مي آيد. پتانسيل چيزي حدود 5 ساعت
 
خوابيدن را دارم و نمي توانم! بهار هم كه دارد مي آيد تند تند و هي همه ي سلولهاي مغزم بوي
 
شكوفه هاي سيب مي دهد.
 
++++ قرار بود تا قبل از سال جدید دیگر نباشم اما...  باید بنویسم مثل دویدن اسبی که در چمنزار
 
یورتمه می رود.

 
توصیه نوشتم یه کتابه که عکسش به همراه پــــروانه ای ترین هدیه ای که تو زندگیم گرفتم 
 
توی ادامه مطلبهـ
 
ادامه نوشته

165. گربه هاي وقيح، شايد هم عاشق... قّّّّّّـــــــــــــار قار!!

 . . .

و , با
الف را کشید !
گفتند :  الفبا..
الفــــــبا..!

اما کسی نگفت
نپرسید؟
الف مگه با کی ؟!
با چی ؟!
که نه یکی , نه دوتا

سی و یک حـــــــــرف پشت سرش زدند..


آمدند.. ماندند..
 و الف هنوز با..
بـــ ا... !

 

 

 
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. : 

+ موجودات خپل پشمالویی که نامشان اندوهِ بی سبب است

نشسته اند این جا

دسته جمعی زیر بغلشان را می خارانند

و ریسه می روند از خنده!!

توصيه نوشت:

   .. ♫ :   طهران تهران - رضا یزدانی

162. خواب ببینم که دارم خانه را توی روسری گلدارم می پیچم!

 

های دزد خنده های کوتاه و بلند

روزی گرگ به گله ات می زند

و هر چه داشتی از بین می برد

و تو تا آخر دنیا

غصه هایت را

در نی لبک چوبی ات خواهی نواخت

و هیچ به یاد نخواهی آورد

چهره ی دخترکی را

که صورت بی لبخندش

را در آینه دید

ترسید

و به صحرا زد

تا انتقامش را از گله ی ــ به گمان خودت ــ

بی گناهت بگیرد...

 

: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

+ وقتي با كلاغ ها حرف مي زدم رهگذرها به ديوانگي ام نگاه مي كردند...

هيچ كدامشان عشق من را به اين خاكستري هاي نوك سياه مهربان نمي بینند!

++ روزهایم با دیدن خمیازه ها می گذرد و دیوانه هایی که پول در می آورند،

و من هر دو را خوبــــــــــ یاد گرفته ام!

+++ هذیانهای دختری که توی خواب هم با من از عشق حرف می زند و من گوش می کنم و

گوش می کنم و ... دلم می خارد!!

 

 توصیه نوشت:

    آهنگِ  پرنده ها  کار مشترک حسین علیزاده  و ژیوان گاسپاریان 

 

157.

 

 

من مانده بودم در راه ..

من را گذاشته بودند سر راهی که همهمه ی شهر را یک جا در خودش داشت ..

  

 : .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

+ واسه زنمون باید کادو بگیریم .. واسه مامان و مامان زنم باید کادو بگیریم .. تازگیا مد شده باید به

بچه هم پول بدیم واسه مامانش کادو بگیره .. این بابای بدبخت مگه کیه ؟

راننده تاکسی می گفت .. همچین با حسرت می گفت که دلم سوخت !

 

 

++  بهش می خوره یازده سالش باشه .. زل زده تو چشام .. ببینم عضو فیسبوک هستی یا نه ؟ ..

خنده ام گرفته .. نچ .. نیسم .. وقتی داره صورتشو بر می گردونه ،پوزخند می زنه و زیر لب می گه ..

عقب مونده .. !

باعث شده بود لبخند بزنم... نوشتمشون!

 

 

توصیه نوشت :

      .. ♫ : آهنگ  تار و ترمه  از جلیل شهناز ..

155. این پست کامل نیست اما ثبتش میکنم!

 

من زیاد آدم خط قرمز ها نیستم. خط قرمز ها بیشتر وسوسه ام می کنند که ببینم با رد شدن از آنها چه حسی زیر پوست آدم می دود. یک وقت هایی عقل مهارم می کند، یک وقت هایی هم احساس. یعنی احساسم به آدم هایی که به این خط قرمزها به صورت تقدیس گونه ای اعتقاد دارند. بعد، این جور مواقع که به واسطه ی احساسم به آدمی از خط قرمزی عبور نکرده ام، یک حس سنگینی به من غلبه می کند. حس قایم شدن پشت یک صورتک مقوایی، حس خودم نبودن. نه اینکه گذر از این خط قرمز زیادی برایم مهم باشد ها ، نه. اما خودم بودن و خودم ماندن دغدغه ی بزرگ من است.

این روزها که آدم رابطه ام، زیادی با شعور است و زیادی رهایم می کند برای خودم بودن، فکر اینکه با گذر از این خط قرمز مقدس، چگونه قلب آن دیگری مچاله می شود در سکوت، آزارم می دهد. با یک حساب سرانگشتی می بینم درصد ناخالصی وجودم بعد از گذشتن از خیر عبور از این خط قرمزها کم است، مثلا" فقط 10 % از کل وجودم. زیاد سخت نیست که فقط  10 % ام خودش نباشد، و به جایش قلب کسی آن طرف خط مچاله نشود.

 خوب آدمی که من باشم، اینجور مواقع خودخواسته انتخاب می کنم که خودم نباشم. اما همه اش این نیست. تعداد آدم های عزیز زندگی کم نیست، پدرها هستند، مادر ها هستند، خواهرها و برادرها و دوست ها هستند و صد البته همسرها، اگر از هرکدام از این ها یک دانه هم داشته باشید و هر کدام از این عزیزان 10 % سهم خود را بردارند، خودش می شود 60 %، یعنی در خوش بینانه ترین حالت، فقط 40 % می ماند برای خودت.

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که من ماندن، یک شعار قدیمی است. ممکن نیست. عزیزترین ها ناخواسته نمی گذارند خودت باشی. . .

بعدا نوشت: مرسي از خصوصياتون... ممنون بابت همه ي بودنا: خاموشـــــــ و روشن!

 

144. یک سهــ شنبه ، یک لیموناد نعناع و یک من!!

 
 

گاهی که پیدایم نمی‌کنی،

یک دایره بزرگ بکش، یک خط بزرگتر را بر مرکزش عمود کن.

خیلی شبیه من می‌شود.

بعد صفحه را ببند، برو وعده‌ی بعدی‌ات را بخور.

لبخندت را بزن... آرامـــ باش!


من خوب می‌شوم.

من خوب می‌شوم.

من خوب، می‌شوم؟؟؟

 

: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

گه گاه که از خواب می پریدم احساس می کردم موی سیاه بر سرم باقی نمانده...انگار که پیر شده ام و

استخوانهای بدنم همانند در های روغن نخورده جیر جیر می کند و گاه فکر می کردم متعدد موجوداتی

مرا دنبال می کنند گاه از من جلو می زدند که نمی دانستم چیستند ،می خندند یا گریه میکنند،

آیا واقعا به دنبال من می دوند؟ اصلا ایا آنها حرکت می کنند؟یا که من فقط از کنار آنها عبور می کنم ...

و در این راه ها نه به روشنایی می رسیدم که چشمانم را مجذوب خود کند و نه تاریکی مطلقی که برق

چشمان گربه ای مرا به وحشت بی اندازد _______________ !

+این ابرها منتطرند یکی بهم بگه بالای چشمات ، ابروست . بهانه دست ِ چشمامــ نَده

بــــــِ خدا

نهایتا" اینـکه: حرفهای مرا چاپ نکنید، چـــــآل کنید!!!

 

.:.:. دیآلوگـ نوشتـــ .:.: 

به دوستت دروغ بگو، به همسرت خیانت کن، سالی یکبار به مادرت زنگ بزن چارلی،

زندگی همین مزخرفاته!

(سرهنگ اسلید "آل پاچینو" ـ بوی خوش زن)

141. بغض نکن بانو!

 

هر چه مـنویسم بـــاز

زخمِـ پهلوی تـو و ...

بیــــــــقراری های علی

هـم قافیه نمیشود!! 

 

 

 

: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

بغض که میکنی، انگار که دنیا آواری باشد روی سرم، روی تنم...

+ بوی پاییز می آید.

دل ِ من بی قرار شده...

بـاز!

++ التـماسِ دعــا

140. چه بگویم به تو ای رفته ز دست..!!

 

بِلاتکليفَم‌ !

مِث‌ِ کتاب‌ِ فراموش‌ شُده‌ ای

رو نيمکت‌ِ يه‌ پارک‌ِ سوت‌ُ کور

که‌ بادِ ديوونه‌

نَخونده‌ وَرَقِش‌ مي‌زنه‌ !

» یغما گلرویی

 

 

: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

آدم بايد کسي را داشته باشد که دِين ِ مانده به گردنش ؛ از تمام  ِ "ضمير دوم شخص مفرد "  ِ  مخاطب نوشته هاش را با خود به گور ببرد ...

 

اصلا به اين ربطي ندارد که آدم گذشته ي بدي داشته . يعني حتمني لازمه اش داشتن ِ گذشته ي پر درد

و پر خاطره نيست ... اين ابري ِ آبي-خاکستري ِ هوا آدم را پرت ميکند به دور.

آدم فکر ميکند که "چقدر تلخ ها را پشت سر گذاشته ام" ! اما به تلخ بودن ِ روزهاي رفته هم ربطي ندارد.

نميدانم اصلا به چي ربط دارد و سرش به کجا ميرسد ...

ميدانم فقط که بي نهايتــ ( اين بي نهايت را طوري بخوانيد که تهش ميان هوا محو شود ...

مثل حباب هايي که سيگار پس مي اندازد ) دل تنگ کننده است

ميدانم فقط که تلخ است ... نه آن جور تلخ ِ جانکاه ِ مصيبت بار ... يک جور تلخ  ِ تمام اندوهناکي که

هيچ جوري حل نميشود توي آدم. که انگار آغاز بودنش ميرسد به جايي دووور ... خيلي دوووور ...

نه صرفا به خاطر زمان و مکان, که به معني عميق بودنش. انگار سرش ميرسد به جاده هاي سرد و

باران خورده ... که بدترين زيبايي ست که تصويرش ميتواند ياد ادم بماند , يک جوري که انگار بويش هم

هر بار ميرسد به مغز آدم, همانقدر خيس و خاک خورده. يا چه ميدانم ... ابتدايش, مبتلايي به چيست که

آدم ميخواهد و ندارد, يا داشته و بعدن از دست داده... که تهش, يهني ته ِ ادامه دارش, از جايي ست که

آدم گرمش نميشود ديگر... ته اي که تکرار ميشود. نه...  ديگر گرم نميشود هيچ وقت.

[بعضی ها خوش به دنیا می آیند و بعضی ها ناخوش] هـــّه!


 

.:.:. دیآلوگـ نوشتـــ .:.: 

حمید هامون (خسرو شکیبایی) : تو می‌خوای من اونی باشم که واقعن تو می‌خوای من باشم ؟

اگه من اونی باشم که تو می‌خوای ، پس دیگه من ، من نیست . یعنی من خودم نیستم!

هامون (داریوش مهرجویی)

139. دایره های بی دلیل!!!

 

این پست فقــط جوآب نوشتهــ !

 

 

 

نمـــی نویسـم کـهـ دسـت بزنـند، کهـ چـــاپ شود...

ایـنهـا فروشی نیــستـــ

فـقطـ خـوانـدنـی ستـــ

آنهـمـــ با: دل . . . . !!

 تعارفـ هـم نداریم

نوشتـه های مــن "میـنی" هستنــــ

ولی "مــالـی" نیستــن .

 

:. بـی ربـط نوشتــ  :.

 

+ خالق من "بهشتی" دارد

نزدیک، زیبا ، و بزرگ

و "دوزخی" دارد به گمانم کوچک، و بعید ..

و درپی دلیلی ست که ببخشد مرا !

 


 

++ امـــان از خنده ای كه وسـطش بغض كـنی..!!

 

137. اینجا مینویسم برای دلم ، نــه برای ادبیات کهن !!

 

من آن زمان که داشتم تــو را میمردم
خدا هم
مـُــرد .
خوبم
خوبــم
خوبم
خوبم اما ... خالی .
و آدم آنگاه تمـام میشود
که به بـاور ِ آخر
رسیده باشـد ... !

 

  : .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

این منـمــــــ ...
به یاد غم های خــدا که می افـتم دلم برایش می سـوزد .
بـی شک خدا به یـاد کارهایـم که می افتـد دلـش برایم می سوزد .
دلم برایـش می سوزد وقتـی دلشـــ برایم می سوزد .
چه صبری دارد خــدا .
چه بـی صبــــرم من!


 

 

.:.:. دیآلوگـ نوشتـــ .:.:.

چهـ سعـادتی است وقتـی که برفــــ می‌بـارد، دانـستن این که تــن پرنـده‌ها گـرمـــ ـ است!

(پری - داریوش مهرجویی)

 + دیالوگمـ خیلی مـهـربــــونهـ ، دوسـش دارمـ .

136. وقتی شب توی چشمام.. بوی بارون میگیره!


آن وقت است که باتو

سرو میشوم

همان وقتهایی

که همه بلندیت را هم قد میکنی

 با اوج احساسات کودکانه ام

میرسم

به سقف بلند وجودت

آن وقت است که با تو سرو میشوم...!

 

 : .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

گمــــ شــده ام لا به لای تمام رفت آمـد این روزهــا ؛ لـــا به لای تکراری نبـودنشـان ...
مثل آدم هایـی که خیــــره می شن به یکــ نقطه به ظاهــر آرومـن اما درونی آشــفـته دارن!!
مثل لبخنــد زنی با چـشمان غمگیــن ... که هر کـس این حالـت رو نـمی فهمه نـه که نفهمـهـ نـــه!تجربش نکرده ..


مثـل زنی که از  تـرس در نیمه ی تاریکــش پنــهان شده ..دلش مـی لـرزد اما دلـه پــا گذاشتن به نیـمه روشن و ظـاهر شدن مـقابـلت را نـدارد ...
گــم شـده امــ در خـــواب ها ... مثل کسی کـه دلـش قـرص بـوده کـه راهـــ را بـلد استـ امــا با بوسـه  ناگهــانی بــند دلـش پـاره شــده ترسـیده و گــمـــ شـده ... از خـواب پریـــــده ... .

:( نوشتـــ :
+ بعضیــا تو زندگیـت نقـش دیــــ ـوارو بـازی میکنن! نـه دوسـت داری خرابـشون کنی؛ نــه میتونی بهشون تکیـهـ بـدی !!!
جنـون یعنی رسیـدن بهـ جایی که من الان وایستـادمـــ.


 

 

+ آهنگمو عااااشقم !

.:.:. دیآلوگـ نوشتـــ .:.:.

 خوش به سعادتتون که می‌رین روضه ، جاتون وسط بهشته !!

ما که دنیامون شده آخرت یزید . کیه ما رو ببره روضه ؟

 آقا مجید تو رو چه به روضه، روضه خودتی، گریه کن نداری، وگرنه خودت مصیبتی، دلت کربـــلاس ! 

(بهروز وثوقی - سوته دلان) 

 

127. این جمعه های نحس ...

 

ظهرهای جمعه خاطره باز ترین روزهای هفته اند !

هر کاری هم که کنی؛ از خانه فرار کنی، به میهمانی پناه ببری، یا خودت را به دست ِ خواب بسپاری،

باز رخوت ِ نمناک ِ جمعه پیدایت می کند و گلویت را می چسبد و پرتت می کند به خاطره ها ...


جمعه ها دلتنگ اند

دلتنگی که سن و سال ندارد ! فرقی نمی کند 2 ساله باشی یا 20 ساله

باز ظهر ِ جمعه است و دلتنگی هایش و خاطره هایش و حس ِ دلگیر ِ رخوت اش

که انگار به گوشه آستین می چسبد و تا آخرین روز ِ هفته ی بعد کـــــ ــش می آید ...


و باز انگار دست ِ نامرئی ِ جمعه است و هراس ِ غرق شدن در اندوهش

که جمعه ها ظهر که می شود هُل ام می دهد به کاغذ و قلم و کلمهـ ...


جمعه می گوید: بنـویس

جمعه می گوید نوشتن یعنی بـودن

یعنی از جبر ِ فراموشی رهاییـدن

یعنی جـاودان ماندن


جمعه می گوید بـنویس

انگار هرچه کلمه بود را جـمـعـهـ آفریده اند

جمعه روز ِ نوشتن است ...

 

 


+ لازمه عرض کنم که این مطلب دلنوشته ی جمـعه ی هفته ی قبله و من سفر بودم دسترسی به نت نداشتم، برای همین الان ثبتش میکنم و کاملا واقفم که امروز پنجـ شنـبه ست!! 

 : .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :  همـ نـــدارهـ ...

 

125. میشه ضامنم بشی؟!

 

حمید مصدق، محمد حدادزاده، عکاسی، عکس حسی، شعر،

 

نِ + گَ + رانـ م!

باز هم به سراغ تو می یام و ایمان دارم که منو پس نمی زنی از گنبد زرد طلاتـــ . . .

 

: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

۴/۳ مسافـرمــ

یــــا هشتـ !!!

121. اینجا به جز دوری تو... چیزی به من نزدیک نیست!!

 

رفتار مـטּ عادے است
اما نمے دانمـ چرا
این روزها
از دوستاטּ و آشنایاטּ
هرکس مرا مے ـبیند
از دور مے ـگوید:
این روزها انگار
حال و هواے دیگرے دارے!

اما
مـטּ مثل هر روزمـ
با آن نشانیهاے ساده
و با هماטּ امضا، هماטּ نامـ و با هماטּ رفتار معمولے
مثل همیشه ساکت و آرامـ

ایـטּ روزها تنها
حس مے کنمـ گاهے کمے گنگمـ
گاهے کمے گیجمـ
حس مے ‌کنمـ
از روزهاے پیش قدرے بیشتر
این روزها را دوست دارمـ
گاهے
- از تو چه پنهاטּ -
با سنگها آواز مے‌خوانمـ
و قدر بعضے لحظه‌ها را خوب مے ـ‌دانمـ
این روزها گاهے
از روز و ماه و سال، از تقویمـ
از روزنامه بے خبر هستمـ

حس مے کنمـ گاهے کمے کمتر
گاهے شدیدا بیشتر هستمـ حتے اگر مے‌شد بگویمـ
این روزها گاهے خدا را همـ
یک جور دیگر مے ‌پرستمـ

گاهے براے یادبود لحظه‌اے کوچک
یک روز کامل جشـטּ مے‌گیرمـ
گاهے
صد بار در یک روز مے‌میرمـ
حتے
یک شاخه از محبوبه‌هاے شب
یک غنچه مریمـ همـ براے مُردنمـ کافے است

گاهے نگاهمـ در تمامـ روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایے مے‌کند
گاهے دل بے دست و پا و سر به زیرمـ را
آهنگ یک موسیقے غمگیـטּ
هوایـے مے‌کند

اما
غیر از همیـטּ حس‌ها که گفتمـ
و غیر از ایـטּ رفتار معمولے
و غیر از این حال و هواے ساده و عادے
حال و هواے دیگرے
در دل ندارمـ

رفتار مـטּ عادے است!

 

 gx35ccaqynljrqkowrr2.jpg

 

: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

+ آرشیو کنار وبلاگ، بازیچه نیس. عمریست که سپری شده جانم!

++ آدمای فضول قبل از آدمای نق نقو خلق شدند!

+++ این بادکنکایی که مثه سوسیس هستن و باهاشون شکلای مختلف دُرُس میکنن، بد جور رو اعصاب راه میرن. هر لحظه آدم فکر میکنه که میخوان بترکن لعنتیا...

++++ هر موزیکی یه داستانی داره. واسه هر آدمی.. She's All I Ever Had

شوکه نوشت: کِی وسط اردیبهشت شد ،هــا؟!

 

118. یه کم وراجی :

 

با اینکه میدونم کسی حوصله ی خوندنشو نداره . . . !

حتما نباید مرد عمل باشی و مواد مصرف کنی که معتاد خطابت کنند.. من هم معتادم!!

 معتاد این سی و دو حرف و چند واج. معتاد این کیبرد یا صفحه کلید خودمان، معتاد صدای تق تق های دگمه های این کیبرد که تمام شور و هیجان و خوشحالی ، ضعف ، قدرت ، ترس و بیچارگی ام که جمع می شود میاد نوک ِ انگشتانم و من هم با لذت هر چه تمام تر آن را می کوبم روی این دگمه ها.

این واژه ها هم شده اند مثل مواد! بدون این ها خمارم ... می میرم ، نمی توانم . نه اصن این واژه ها مثل تهوع اند. آن جایی که جمع می شوند در دلم ، همان وقت هایی که هزار حرف... نه ببخشید واژه های انباشته در دلم بیشترند. دوباره می گویم: همان وقت هایی که هزاران هزار حرف می ماند در دلم، می ماند، می پوسد، کپک می زند، بوی گند می گیرد..

همان وقت هایی که دیگر در دلم جای هیچ کس نیست . همه را واژه های نگفته پر کرده و . . .

هــــــعی..!! دلم هم هی ارور می دهد و من نمی توانم کاری کنم آن وقت که دیگر ظرفیت پر شد،همه ی واژه ها را بالا می آورم  تا الان نمی دانستم دستانم چه رسانا های خوبی هستند ! دستانم همه ی واژه های بالا آمده را میرساند این جا! صدای تق تق از این واژه ها نیرو می گیرد.

این ها که می نویسم افکارم نیست! این پست ها همه حرف های ِ گفتی ای بودند برای نوشته شدن. مخاطب هم ندارم..  گفتم این ها حرف های گفتی اند برای نوشته شدن، نه خوانده شدن. من دیگر مینیمال نویس هم نیستم. کسی حوصله ی خواندن نوشته های بلند یک نویسنده که استعداد نوشتن نوشته های بلند را ندارد، ندارد.. و کسی هم این حرف های دو زاری کپی نمی کند .

 

115.

 

خدایا،

مقداری بیخیالی عطا بفرما.

اگر زحمتی نیست البته!

 

عکاسی، ماسوله، منظره، طبیعت، شمال، سپیا

دلمـ یهـ جایـی میخواد عین اینجا !

...........

 بنويسيد

از خودتون

آرزوهاتون

چيزايی که دوس دارين يا ازشون متنفرين.

انتقاد از من یا هر کسی

ميخوام بدونم اون ته تها چی ميگذره؟!

 بی سانسور.

 

106. من به تنگ آمـده ام از همه چـیز... بگذاریـد هـــــواری بزنم!!

  
  اینْ روزا میگذَرِهِ ...
 
 
            اَما مَنْ اَز اینْ روزا نمیگذم!!


 

 : .:.:. :  پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

یکیــــ از سختـــــــ ترین کارای دنیا اینـه کـه

برای دیگرانــــــ توضیح بدی دقیقا چـه مرگتـــه...

 دلــــــگیجـ ه دارم!! 

 


 

 

 توضیحـات: وقتی که اینهمه   پَـ ـس و پـ ـیش   مینویسمو اینقدر اینجوری.. بدانید و آگاه باشید: عصبی ام!

حتی از نزدیکترینهایم  نیز ... و حتی تر اگه میتونستم بارو بندیلمو جمع کنم و میرفتم که از قدیم گفتن:

دوری و دوستی و من توی این سفری که رفتم تفاوتهای فاحشی که توی رفتار بعضیها دیدم

 (رفتارهاشون وقتی هستم ،رفتارهاشون وقتی نبودم!!) با اینکه روزهای دوری یکسان بود دریافتم که

اصلنشم این دنیا به هیشکی وفا نکرده...

 + همه چیز  بیش از حد آرومه! هه..  عادت ندارم خـب :-؟؟

این روزهای من شبیه روزهای خوب سالهای پیش ِ ... سخت اما دلپذیر.

++ گاهی فکر میکنم که حتمن ِ حتمن ِ حتمن یکی از اجدادم شیرازی بوده! دونقطه خیلی دیــــــــ

+++  با خودم قهرم ، قهر که نه ، دلخور شاید !

اولین لحظات ولنتاین را خواب آلوده ملاحظه میکنیم :| هعی ...

 

104. استخوانهای زندگی ام میلرزد!...

 

همین که هستی
همین که لا به لای کلماتم
نفس می کشی
راه می روی
در آغوشم میگیری،
همین که پناه واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی"تو"یی یتیم نشده اند
کافی ست برای یک عمر آرامـــــش;

 باش!!

 

 

: .:.:. :  پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

چقدر خوبه این بـآرون ...

وقتـی می زنهـ به پنجره، جای خالیت بزرگتــــــ ــر می شهـ !!

یک وقتایی هست که...
باید لم بدی یه گوشه
و جریان زندگیت رو فقط مرور کنی
بعدشم بگی:
به سلامتی خودمـ که اینقدر تحمل داشتم!!

 + حالم خوبه، یه کم گیــجم ولی خوبمـ بعد از مدتهـــــــا   شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

دست خودم بود همینطوری میخوابیدم وسط خیابون! بی دلـــ ه ـره ..

 

97. مـ ن پـــ ابرهـنـ ه نفــس مـ ی‌کشــ م . . . /!/

 

لبخند را از جيبم در مي آورم

روي لبهايم مي چسبانم

كليد را توي در مي چرخانم

 

آب هم از آب تكان نمي خورد !

 

http://www.topupload.ir/images/iyjlnrrbiv550qzz67h.jpg

 

 : .:.:. :  پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

 

صدايت گرفته است

دل من هم

مراقب خودت باش

اين روزها

ويروس دلتنگي همه جا پخش است !

 

+ حالم نابوده!

سرما خوردم وحشتناک...   Smiley

 کمرنگم یه مدت

 

 

96. بـخوابــ آرامـــــــ دلــ_ ....

 

 

 

 

...

دستم را به تو مي دهم

دلت را مي گيرم

و

 توي مشتم قايم مي كنم!

 

دیروز

جاي لگدهاي پيرمرد روي پايم ماند

جاي حرفهاي تو

روي دلم ...

جاي انگشتهاي من

 روي ديوار!! 

 

 : .:.:. :  پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

 

+ من

دیوانه نیستم...

دلم را

ن م ی د ا ن م .!.!

90. کمیــ خلوتـــــــ ـ...!


+ بدرود

تا . . . .

            انتهای عاشقانه هایم با

                

                     حســــــینـــ ـ (ع) !

نقطه ، نقطه ، نقطه ، نقطه چیـــــــــــــ...ن ...!

دست های هم را میگیرند...

یک خط ممتــــــــــــــــــد

تا

خود آسمــــــ ـــانــ !!!

 

 

 

تو این روزها منو یادتون نره...

محتاجم.

                

                

89. دنبالــــ ـمـ بگرديد،گمـ شدهـ امـ!


لاي خاكروبه هايي كه زماني

خانه ي قشنگي بود

زير شاخه هاي شكسته اي

كه روزگاري

درخت نارنج بزرگي بود

با گنجشك و بهار

 

دنبالم بگرديد !

حتما زير درختچه ي رز مينياتوري

جاي دستهاي مادرم را

بو مي كنم

يا شايد

آنقدر خودم را به پدر نزديك كرده ام

كه مرا ببيند ...!!



: .:.:. :  پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :


من

لاي گل نارها

قرمز شده ام

 

پيدا تر از هميشه ام اينجا

من لاي خاطره هايم

جايي

دارم اشك مي ريزم

ورق نزنيد اين صفحه را

بگذاريد بغضم تمام شود !!!


+  ممنــــــــ ــونمــ  از همهــ ی دوستای مهربـــــووونم

خیـــــلی بهمــ محبت داشتینـــ ...

مرســ ــــــــی کهـ هستینـ !

:-*

87. بـ ‍ی عقربــ ه گـ ‍ی!


خاطراتم،


خيابان هاي شلوغ

اتوبوس هاي نارنجي

كابوس جنگ و

عشقي كه درمانده ي يك سقف است...!

چه مادر بزرگي مي شوم من

براي شبهاي بلند

در زمستان نوه هايم !!


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


: .:.:. :  پَـ ـس و پـ ـیش  : .:.:. :



دل مــثـل چـسـ ــــــــــــب مــــ ی‌مونـه !.!.!

چــند بار که بکَـــنی، دیگــــه نمی‌چســ ـبه . . . هه.

+ بـ ـد غُصـ ـﻬ ایـ داره قِصـ ـﻬ یـ عـ ـادتـ بـ ـﻬ دلتنـ ـگے !


+عصبانیم وحشتناک!!! 

چندباااار باید خواهش کنم؟؟!

1. نظرخصوصی : نه لطفا ..

2. پیشنهادهای مزخرف : کنسل..

3. نصیحت و دری وری : گوشم پره..

4. هه! اینا به کنار، دلــــــــــ ـداریه منو کشته!!

بیییییییخیال بابا :(


86. دارمـ لـه میشمـ!یکمـ هوامـو داشته باش..مثل قبل


خُدایآ، از تـو مُعــجـزه میخـوآمــ ...

مُعــجـزه ای بزرگـــ در حَد خُدا بودَنـــت ،

تو خودت بِــهـتَر میدونـی:

 " معجـزه ای که اشکـ شوقـم رو جاری کـنه "


 


: .:.:. :  پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :


دَر گلــوی مـَن ابر کوچـَکی است

که ...

بی خیـــــال!

این دفه حوصله بافتن ندارم

اونم از نوع احساس!


آهنگ وبمو خیلی دوست دارم... بهم آرامش میده

هه.. جای  گلـــ ــدون خالی! اگه بود تا میگفتم دوستش دارم  میگفت:

+ بغلش کن بخواب!

- دی :))


85. "زنــــده" پخـش ِ مستقیـمــ; از تهـ دلمـ!

آسمان بسته شده!

پرهایم را نیاز ندارم....

----------------------------------------

در بازی تو

بچه می شوم

جرزنی نکن

کلک نزن

قهر نکن

بزرگ نشو

دروغ نگو

نرو

اسباب بازيهايم مال تو!!!


 پـــ نــ :

اینجا همه محکومند اما با قانون من...!

" لبـــــخ ند لطفاً . . . "



+ آسمــ ـونـ دلم واست تنگیده 

:((

مگه قول ندادی تند تند بیای پیشم؟!

کوشی؟؟


83. + میخوآمـ امشـ ـبو بغل کُنمـ !!


در این بنــ بستـــ

طبل، صــدای ِ بمـ ِ بی معنـــ ـی

آســــــــــمان، چاهـ ِ تاریکــــِ سـرد

فشـردهـ تمامِ ایامـ

معادله گنگــــــــ خط خطـ ـی

راهـ آسایش تا ابد مجهـــــــــول استــــ ...

 


مــــــ ـــن: شُدهـ تآ حآلا بـ ـِخوایـ امآ نتونیـ گریه ِ کُنیـ ؟!

د لــمـ : مـــیشـ ِ بگیـ باز چـِ مَرگتهـ ؟!!!

مــــــ ـــن: ... آخ که ِ چقَد دَرد دآره ِ از یـــآد ْ بُردنــِت !


هه! دنیــ ـا جفتــ ـ دستاتــ ـ پوچــ ــهـ ........ بنــ ـ بستــ ـ آغاز هــ ـر کوچــ ـهـ!