209. سالی یه بار به دنیا میام!

توصیه نوشت:
...♫ : عطر تو ـ گوش کنید و جان سپارید .
همین !
بعدا نوشت: از همه ی دوستای گلم بابت تبریکهای پر از مهر، خصوصی و.. ممنونم.
201. هزاران هزار لعنت به خودسانسوری
احساس غربت میکنم. توی این شهری که یک روز از در و دیوارش دوست می چکید. توی کلاس های
دانشگاه، توی کلاس نگارش حتی! توی محیط کار، توی شبکه های اجتماعی، توی سینماها، توی کتابخونه،
توی خیابون ها، توی چهار راه سعادت آباد، توی کافه چگوارا... همه این جاها که یه روزی قلمرو من بود و حالا،
مردم با هم میگن و میخندن و با هم خوشن من تنهام و احساس غربت میکنم...
احساس گناه هم میکنم حتی، من چرا اینجام؟ اینجا حق این آدماس، این آدمایی که با هم دوستن این
آدمایی که مشکلات تو و گذشته تورو ندارن... !!
+ فقط دعا میکنم که ساختمون بغلی هیج وقت بالا نیاد هیچ وقت از این بیشتر پیش نره. میل گرد های
طبقه سوم به تنها منظره پنجره اتاق من اضافه شدن :(
++دوست داشتین بیشتر از حال این دیوونه بدونین میتونید ادامه ی حرفام رو بخونید ، رمز نداره ..
توصیه نوشت:
...♫ : بمیییییرید این ترانه را ...
198. بگذار قرص مآه در ليوان آب تهنشين شود !!
گاهی همینطوری از خانه بزن بیرون
بیخیال هرچه که هست
و هم هوا از حیرت نمور علف لبریز است
خنکاست
خدایی کن
عشق همین است دیگر
تو باید از گردنههای بارانگیر بسیاری بگذری
این را پایت نوشتهاند
دست بردار دختر
گاهی باید تنها برای یکی پاره نور
شنیدن یک تکه یک ترانه حتی
همتای صبوحکشان سحری
از هزار و یک شب این آسمان خوابآلوده بگذری
خیال کردی تو
عشق فقط لابهلای کلمات سادهی من است ؟
هوو ... راهها مانده تا خیلی از غروب . . .

+ این شعر سید علی جانِ صالحی را بارها وبارها برای خودم میخوانم اصلا حس میکنم خودش رو به رویم
نشسته است و با صدای خودش برایم میخواند و مخاطب اصلیِ اصلیِ اصلی این شعر من هستم ...
این روزهای پاییزی دارد دیگر زیادی مستم میکند.... دارد زیادی هواسم را باخودش میبرد....
به هر چه که فکر میکنم به خودم میگویم دست بردار دختر....هوووووووو ...راه ها مانده تا خیلی از غروب...
++ ماه مهر امسال خیلی کش دار بود... خیلی... کم کم داشت از دوست داشتن می افتاد!
توصیه نوشت:
... ♫ : آهنگِ Le temps perdu از Eleni Karaindrou
191. که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد ...
لحظه هايی هست كه خداوند
با تمام جلال و جبروتش نشسته است در يك جای بي اندازه دور
و تو را
ــ و دست و پا زدن های تو را ــ
تماشا مي كند
و شايد قهقهه ای هم سر داده باشد!

نبودم.. نبودنم دلیل نداشت برای بودنم دلیل نداشتم!
بعد از چهارسال شهامت میخواست اسم این متروکه رو تغییر دادن، تو این مدت نبود اون جرعتِ..
توضیح نوشت: مـآه که من ازش دم میزنم واسم مقدسه.. مهم نیست از کجا و چطوری برام معنا
پیدا کرد اما تا الان قشنگ ترین لحظه هام وقتی رقم خورده که اون بالای سرم کامل بوده. شبهای
چهارده چشمام خیسه.. دلم.. نوشته هام شاید درد داشته باشه دوست نداشتی منو اینطوری،
فقط کافیه صفحه رو ببندی اما به ارزشهام توهین نکن ...
189. بیداری روی چشمهایم سنگینی میکند..
عجب مصیبتی شده است این "صبور" بودن هم! این "آرام" و "فهیم" و "قوی" و "محکم" بودن!
هرچه فکرش را میکنم میبینم خیلی دلم میخواهد از این ژست ِ منطقی ِ روشنفکرانهی
بزرگمنشانه بیرون بیایم! بشوم دخترک ِ بهانهگیر و نق نقو و بیصبر و قرار سالهای سال
قبل... چهقدر دلم کمی،فقط یک ذره آن لاقید بودن، آن بی منطق بودن، آن لجاجت و خیرهسر
بودن را میخواهد! نمیدانم این روز و شبها چهم شده است که هی دلم میخواهد و هی
دل دل میکنم که بزنم و این پوستهی گچی ِ آرام و صبور را بشکنم! دلم میخواهد به جای ِ
اینکه با آن لحن ِ مهربانانهی بردبارانه هی به خودم بگویم:
"آرام باش! صبور باش! خانوم باش! دنیا همیشه همین بوده است! رد زندگیات را بگیر و گلایه نکن!
سعی کن قوی باشی! محکم باشی!" به جای ِ همهی اینها دلم میخواهد بشوم همان دخترک
خودخواه ِ ناساز و نابردبار! پاهایم را بکوبم به زمین، داد و فریاد راه بیندازم، جیغ بزنم، نق بزنم، بلند
بلند گریه کنم و هی بگویم: "صبوری نمیخواهم! ن م ی خ و ا ه م! اصلا نمیفهمم تو، شما چه
میگویید! اصلا نمیخواهم بشنوم این نصیحتهای منطقی ِ شما را!
نمیدانم چه مرگم شده است که دیگر این گریههای یواشکی شبانه هم بهم نمیچسبد! بیشتر
عذابم میدهد! اینکه روزها در کوچه و خیابان و محل کار هی بغض کنم! هی اشکهایم بخواهند
بیایند و من هی جلویشان را بگیرم! هی به خودم بگویم: "هیس! آدم باش! عاقل باش! صبور باش!
خودت را خفه کن تا شب!" و بعد شب آرام و بیصدا انگار نه انگار که بیقراریای در کار است! که
پر پر زدن ِ دلی در میان است! که خط خطی شدن ِ خاطری، زخمی شدن روحی وسط است!
انگار نه انگار! یک گوشهای پیدا کنم، همه جا را تاریک کنم و نه با هق هق و نه سیر دل که
آهسته و ملاحظهکار، اشک بریزم! اصلا دلم هیچ کدام اینها را نمیخواهد! میخواهم لج کنم!
میخواهم پایم را بکنم در یک کفش و وحشی و مغرور داد بزنم که "من همان را میخواهم که
خودم میگویم! ... همان را که خودم دوست دارم! ه م ا ن را!!!
دوست دارم کمی خود ِ کودکیام باشم! بی ملاحظه و وحشی و ناآرام و لجوج و خیرهسر و
ناسازگار!!
186. ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد ...
...
براي آمدنش
اين پا و آن پا مي كند خورشيد
چشمهايت را باز كن
بگذار روزگار تكليفش را بداند.

+ مدتی سفر بودم.. نبودم به خاطر همین بود و عذر
++ آخ اگه این آقای پوراحمد شب یلدای دو رو میساخت... حداقل صد نفر آدم آویزون دور و بر من هستن که
حاضرن دُنگی تهیه کنندش بشن!
+++ ریحان گیــــــــر داده بود آرزوهاتو بنویس چند تا پستِ میخوام اما.. نـمیشه!
نمیدونم چرا تا این حد آرزوهام با آینده ی عزیزانم درگیر هست! و تمام احساست خوبم متقابل و دوطرفه
است؛ دقیقاً با یک طول و عرض و ضخامت :| پس از نوشتنشان خودداری میکنم. چون نگران میشوم
بخوانند و برای رساندنم به این آرزوها، خودشان را توی دردسرهای بدی بیندازند یا آینده ی خودشان را
تباه کنند (._o) این قسمت حتی اصل ِ آرزوهایم بود و این نشانه ی این حقیقت هست که آدم وابسته ای
هستم. هه! میخوام برای کنجکاوی ِ خودم علاوه بر وبلاگ ریحان تمام دوستان دیگه هم همت کنند
بنویسند از آمال هاشون (!!)؛ به نظرم میاد ید ِ طولایی در نوشتن از آرزوها داشته باشین! (^_^)
167. بــــــــــــ ـ وقـِ ممـتد ...
نبودم
نبودنی که حرفهایی دارد برای خودش!
داستانی و بلکم شاهنامه ای...
روزهایی ست با بی حوصله گی این حوالیم
قدری، قلمی نوشتنم باید
کم و بیش حرفی خواستم، حدیثی
قالب "دوستتان دارم"
"ممنونمتان"
حوصله ای و عمری البته
باشد اگر، میگویم شه نامه را...

تمامش به مدارا گذشت، بوق ممتد، تبــِ مآه، شعر شب زده، خیابونِ خمار، شبی که یلدا نامش است،
و اینا دیگه. منصرفم کردن اما ... !
++ بدم میاد از دلبستگیهایی که باعث میشه حس کنم ضـعـیـفمـ..! مث بابایی بودنم یا عادتم به
چهردهمِ مـآهـِ قمری یا اعتیادم به صدایِ رضا . . .
خب شبایِ چاردهی که آسمون ابریه من چکار کنم؟ وقتایی که بابام نیست؟ یا وقتی رضا آهنگِ
جدید نمیخونه و قبلیاشم واسه من ناقوسِ مـرگه؟؟
+++ به قول عمران صلاحی : تنها در آمد امسال پدرمان بوده است!
اگه نشد و نبودم همچنــان، پیشاپیش: نوروزتان پیـــروز
توصیه نوشت:
.. ♫ : آلبوم محمد علیزاده "دلت با منه" با شعراش زندگی میکنم مدتیه، خصوصاً شهرِ بآرونـش.
158. شعبده باز بزرگی که سر همه ی آن ها کلاهی گذاشته با لبه ی گرد!
"یه پایانِ تلخ بهتر از یک تلخیِ بی پایانِـــــــــ " ...
گاهی جان می دهم برای این پایان تلخ .. می ترسم از این که دچار این تلخی مداوم بمانم و
هیچ وقت نرسم به پایانش .. پایان همیشه هدف بوده برایم .. برعکس همه آدم های دنیا که دوست
دارند . اتفاقات خوب زندگیشان تمام نشود من دوست دارم هرچه سریعتر پایانش را ببینم ..
تمام شدن بدجور ذهنم را درگیر می کند! این روزها هم دوست دارم زودتر تمام شوم .. دوست دارم
ببینم پایان چگونه است ؟ و آغاز جدید و دوباره . . .
دیوانه ام نه ؟؟
استاد مثنوی ام شخصیت جالبی دارد .. گاهی اصلاْ احساس نمی کنم که معلم است و تازه سی
سال هم سابقه دارد و خودش که از خاطرات سالهای قبل زندگیش می گوید نمی توانم باور کنم که او
هم روزی دوم راهنمایی بوده ! و تازه کلی هم شیطان بوده !
یا مثلاْ پدربزرگم که تصور اینکه جوان بوده است برایم سخت است بس که زیاد می داند !
بعضی آدم ها اساساْ بزرگند. روح و فکر و شخصیت و همه چیز .. و نمی توانم تصور کنم که مثلاْ قبلاْ
روزی هجده ساله بوده اند!
هیچ وقت بنده ی خوبی نبوده ام .. برای تو ! شاید باید برگردم به عقب و تجدید نظر کنم روی
کارهایم .. زندگیم .. و تو ! این روزها بدجوری نیاز به کمک دارم .. کمک کن غرق نشوم ..
+ الهام برایم یک چیزهایی نوشته ک من را لال می کند فقط بگویم که
من دارم در به بار نشستن تو رشد می کنم ..

تهِ دل نوشت!:
./ در انتظار ... اردی بهشت می مانم
.// حال همه ما خوب است .. اما تو باور نکن !
./// آلودگی هوا تنها دغدغه این روزهایم نیست به خدا .. من به کودک درون شکم زن همسایه مان
هم گاهی فکر می کنم و نمی دانم چه آینده ای خواهد داشت با این همه آلودگی !
دلم برای تو و همه آمدنی هایی که با تو آمدند .. باور می کنی اگر بنویسم " تنگ شده "؟!
.. عنوان گذاره ی شعری است از کتاب "بیرون تعریف نشده است" ، صمد تیمورلو
119. ابــ ر چندضلعــی!!
برای فراموشی
نیازی به آمدن بهار نیست
خانه تکانی هم نمی خواهد
کافیست
قیچی برداری
تکه هایی را ببری مثلا ابــ رهایش!!
حتی چند ضلعـی
و جایش
هزار آفرین بچسبانی !
گاهی هم بهتره همه تیکه های پازلتو گم کنی..
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
- چرا رهایم نمی کنی؟ من مدام نـــــــــــمی بینمت... فکر می کنم قرارمان چیز دیگری بود!
- که خدا چه لطفی کرد در حق بندگانش آنگاه که تخیل را اضافه کرد به همه دردها و شادی ها واقعا آیا..
- تهوع، سرگیجه، بی رمقی. سالی که نکوست : کلا همین است! ههـ
118. یه کم وراجی :
با اینکه میدونم کسی حوصله ی خوندنشو نداره . . . !
حتما نباید مرد عمل باشی و مواد مصرف کنی که معتاد خطابت کنند.. من هم معتادم!!
معتاد این سی و دو حرف و چند واج. معتاد این کیبرد یا صفحه کلید خودمان، معتاد صدای تق تق های دگمه های این کیبرد که تمام شور و هیجان و خوشحالی ، ضعف ، قدرت ، ترس و بیچارگی ام که جمع می شود میاد نوک ِ انگشتانم و من هم با لذت هر چه تمام تر آن را می کوبم روی این دگمه ها.
این واژه ها هم شده اند مثل مواد! بدون این ها خمارم ... می میرم ، نمی توانم . نه اصن این واژه ها مثل تهوع اند. آن جایی که جمع می شوند در دلم ، همان وقت هایی که هزار حرف... نه ببخشید واژه های انباشته در دلم بیشترند. دوباره می گویم: همان وقت هایی که هزاران هزار حرف می ماند در دلم، می ماند، می پوسد، کپک می زند، بوی گند می گیرد..
همان وقت هایی که دیگر در دلم جای هیچ کس نیست . همه را واژه های نگفته پر کرده و . . .
هــــــعی..!! دلم هم هی ارور می دهد و من نمی توانم کاری کنم آن وقت که دیگر ظرفیت پر شد،همه ی واژه ها را بالا می آورم تا الان نمی دانستم دستانم چه رسانا های خوبی هستند ! دستانم همه ی واژه های بالا آمده را میرساند این جا! صدای تق تق از این واژه ها نیرو می گیرد.
این ها که می نویسم افکارم نیست! این پست ها همه حرف های ِ گفتی ای بودند برای نوشته شدن. مخاطب هم ندارم.. گفتم این ها حرف های گفتی اند برای نوشته شدن، نه خوانده شدن. من دیگر مینیمال نویس هم نیستم. کسی حوصله ی خواندن نوشته های بلند یک نویسنده که استعداد نوشتن نوشته های بلند را ندارد، ندارد.. و کسی هم این حرف های دو زاری کپی نمی کند .
111. کــــجآ بـُردی دل بی صاحب مَـرــآ !؟
هه...
اصلاً به جـ ه ــنم که دیر شده است
مگر چه می شود ؟
شما که تا به حال نمازتان قضا نشده
کجای جهان را گرفته اید ؟
هر چه باشد من برای خودم آسمآن شدم!!!
هر چه زمین و مسجد و کاروان سرا
برای شما
این تکه از آسمان رنگ پریده هم
برای من...
ما که خوشیم
شاید روزی
خدای شما هم کریم شود ....

باز هم بخشیده ام...
مهم نیست
شاید تقصیر لایه های قیر گونی و
سقف کوتاه خوابگاه تان باشد !!
+ چقدر سخته گاهی بین یه عالمه ابهام و ایهامو و باید و شاید بخوای یه حرفایی رو بزنی که:
نــباید.
خلاصه گفتیم دیگه... که گفته باشیــ م..
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
بوسه های به لب نرسیده...
حرفای نزده..
بغل های نشده..
.
.
چقدر بدهکاریم به خودمون../ !!
......................................
بوی خوشِ سيب وُ
سيگار نيمه سوز میيآد نصفه شبی! هه، چه کارا که از این موجود دو پا بر نمیاد.. بگذریــ ـم!
105. جــ ه ــــــانم گاهـــی "الف" نـدارد...!
دل نـبـر!
به فتح يا به ضم «ب» فرقے ندارد ...
هردويش جــــرمـ است!!!


مي دانی جان دلـم!؟
اين شهر و تمام آدم هايش ترسناك اند... اين شهر و تمام باكره هايش..
روز و شب ندارد شايد شبها شهر من از حزن معصوم تر شود!
مي داني آرام جان؟! من از نگاه آدم های اين شهر، از صداهایشان، از تاريكي درونشان.. ترسيده ام!
من از . . . .
+ رمــز: ۴ شماره آخر ایرانسلمـه.
103. امشب دلم را ناخنك زده اند!!
گاهی که دلتنگ می شدم ..
می گفتی: دلتنگی هایت را بنویس !
امشب که دلم شعر نمیخواهد چه کنم ؟
از دلتنگی ات "دیـــــــوانــــه" شده ام ...!!
پیشنهاد بهتری داری ؟؟؟

و مــ ـامانم !
مخاطب گاه گاهه خط خطی هام... :
" ببخش مادر
رنج های تو
از من بزرگتر بود...
************************
شايد روزی بيايد
که حال من هم خوب شود
هوا خوب شود
باران خوب شود
و تو...
خوب من شوی
و من ...
خوب شوم....! "
آخــــــرینــ دلنوشتـم بود واستــ!ـ
نـوشتهـ هامو بیــ مخاطبـ دوستـ دارمــ .
«اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است» *
تنها برای از تو نوشتن هوا کم است
دیروزها بله ! ریه هایم امید داشت
حالا برای از تو نوشتن هوا کم است
دستم نمی رود به نوشتن ...چرا دروغ ؟!
زیبا ! برای از تو نوشتن هوا ....
بس است !
* وامی از استاد بهمنی
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
+ برایــ مـن از دور دسـتـ تکـانـ ندهـ !
منـ تــو را هـمینـ نـزدیکـی گمــ کـردهـ امــ ...
دقیقا حال بچه ای رو دارم که نیـست.
وحشتنآک... نــــــــــــ ــافرم گمـ شدهـ !!
100. یه حرفایــــی همیشهـ هستـــ...!!
وقتی گل های چادر مادربزرگ
خواب پاییز می بینند
کلاغ های قصه ول معطلند
و تمام خاطرات خوب
در دل من سقط می شوند..
دیگر امیدی نیست
که یک روز خورشید
از دنده ی چپ بلند نشود
بهار
ماندنی باشد!!
و تو
مهربان!!!
مثل همیشه ات.
(مخاطب خاص: میم،نون!)
+ اشکـهایمـ طعـمــ خاکـ گرفـتهـ انــد... بـــــاز در دلمـ چیزیـ را دفـن میــ کننـد!
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
بعضی چیزها خیلی درد داره، خیلی ... اونقد که آدم کله ش منفجر می شه، اونقدر که آدم دلش غــش میره
واسه مردن!! واسه دیگه نبودن...
اون وقته که به قول قیصر جلد پوستین شناسنامه هایمان هم درد می کند...!!
نمی دونم درد کشیدن چه درجه ای داره اما من این روزها تقریبا دارم داغــــــــــــون میشم...
بعدا نوشت:
یه وقتایی می شه که انگار دیگه هیچ حسـی نداری.... یعنی حس می کنی که نمیشه زندگی از این بدتر بشه، از این گندت رو کثافت تر، همینطوری دوس داری دعوا کنی، داد بزنی، کسی کاری به کارت نداشته باشه و به آدما گیر بدی، بهشون بگی که تنهات بذارن و هزارتا چیز دیگه...!!
این جور موقعا یکی باید به زور دستتو بگیره ببره تا همین چهارراه، واست آب انار بخــره ! یه ذره بخندونـتت، بغلت کنه و بهت بگه که چقدر دوستـــت داره.... بهت بگه که: حق نداری این شکلی زندگی کنی، حق نداری عصبانی باشی، حق نداری شعــــر نخونی، حق نداری درس نخونی...غلط کردی که حوصله نداری، بیخود کردی که فکر می کنی منو دوستــ نداری، باید همه اینا رو بهت بگه ! می فهمی؟؟!! هه ! مضحکهــ نه؟
95. نــعـره کــن !

آخر تابلوی ِ زندگی ِ من ، جای ِ امضای ِ خدا هستش هنوز !!!
یکی به جناب ِ داوینچی بگه : چشمای مونالیزا...
خیس ِ هنوز . . . !
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
+ نـــــــــــداره!!
واضحه همهـ چیـــز...
تا اطـــــلاع ثانویــ حســـش نیستـــــ!
+ اینــ روز ها بسی بسیــــــــــــ ـار حالمـ بد است.
78. + نَبضـ م را بگيريد، توهمـِ بودنـ دارد...!!
گاهــی
فـقــط بـایـَـد لبخَــ ـند بـزَنــیُ
رَد بشــی ،
بذار فـکــ کـنَــن نَفهمیدی...!
پـــــــ.نـــــــــ.
هی تو!
+ يه بارَم که شده مثل ِ من احمق باش... نقطه ها رو بشمار... شايد حرفي جا مونده باشه!
69. همه چیز چند وقتیست... در غالبِ بغض جا مانده اینجا!
اصلاً مـے دونـے ؟ آدمـ ـها ـهیچ قرار نیست که ـهمدیگر را بفهمند ! ...
آدمـ ـها فقط مـے توانند بایستند کنار ـهمـ ...
و یک جور گرم و پر امنیتـے بزنند روے شانه ـهاے خمیده از درد ـهمـ و بگو یند :
"ـهـے رفیق ... ! من ـهستمـ ...!!!"

بدون ذره ای فشار ..
بدون هیچ حسی ..
حتی بدون اراده ٬
نقابم یک پارچه خیسه.. !!
دوست و رفیق هم نمیخوام. میخوام دوباره برگردم به تنهایی معروفم !!
پ.ن:بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده...
رها شدم
رها از انسان بودن!
جدا از هر موجودی که نام دو پا را بر آن نهادند
و به دروغ گفتند
اشرف مخلوقات است!
64. . . . .
وقتی دیگه هیچ حسی نداری!!

وحشتناکه!!
نــیاز بـــه یـه خلــوت بـــا خودمـــ دارم .....
43. میدانید کجایش سخت است اینکه میدانستم آدمی که دیر عادت میکند ؛ بدجوری عادت میکند!!
کفاره ی سقط می دهم برای عشقی که در نطفه خفه اش کردم
هه!
خنده ام گرفت
این جمله را که خواندم خنده ام گرفت...
هرکسی هم که این جمله را خواند خندید ؛ و به من گفت به یادم افتادند!!
حرفی برای گفتن نیستـــ...
هرچه که بود خـــفه شــــد ...
هر چه که بود خفه اش کردم ...
تمام /
بودنش را که دار زدم
خیالش برایم افسانه شد...
پ.ن :: حکم اعدام صادر کردم!!!
35. به پوچی رسیدن استخوان های بدنت در زمانی بی زمان!!!
هنوز سنگی برای شکستن بغضم پیدا نکردم....
ع.ش.ق بلندپروازیست
دختر! تو را چه به این بلند پروازی ها....! ؟
خیلی . . .
"بارانم!" باروووونیه بارونی!!
اگه ازتون بخواد دعاش کنید این کارو میکنید!؟
پ ن: چیزی برای نوشتن وجود ندارد...
حرف های ما هنوز ناتمام!...
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از اینکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر میشود...
آه . . .
ای دریغ و حسرت همیشگی:
ناگهان چقدر زود دیر میشود!!!

تمام شد
رویایی که پرنده را
به پرواز عادت داده بود . . .
از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف سادهی میان تهی
چیز دیگری سرم نمیشود
من سرم نمیشود
ولی...
راستی دلم چه میشود !
"قیصر امین پور"

32. سیاه مشق!!!
دستم نمی رسد به بلندای چیدنت
باید بسنده کرد به رویای دیدنت!!
خواستم بنویسم... خیلی پیشتر از اینها... نه اینکه مجال نبود...شاید قیل و قال دیگر به روزگارم نمی آید... خواستم شعر
بنویسم... داستان بخوانم... آن روزها که خواستم،شبیه این روزها نبود... این روزها دیگر هیچ چیز نمی خواهم...
از بس ...
بی خیال... دلیلش مهم نیست... درست می شود ... اما تا روزی که درست شود ... بگذارید سکوت کنم ... دنیا شاعر و لیلی و
شیرین و عاصی کم ندارد ... فعلا مرا معاف کنید ...... اگر نگویی : مدت هاست که معافی!.......
پ ن:گاهی وقتا سکوووت همه ی ناگفته های ما رو از تو چشمامون به سادگی فریااااد می زنه!
18. امشب...
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی...
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی...
آه باران من سرا پای وجودم آتش است...
پس بزن باران. بزن شاید تو خاموشم کنی...!!!

تا همین الان فکر می کردم دلم ترک خورده . . .
اما امشب فهمیدم شکسته. بدم شکسته!!!

هر روز عمرم از دیروز بد تره
عمری که هر نفس بی غم نمی گذره
دلگیر و خسته ام... بی روح و ساکتم...
نبضم نمی زنه... پلکم نمی پره...
می دونم امشبم از خواب می پرم
از گریه تا سحر خوابم نمی بره
این زنده موندنه!؟
هههههههه.......
بازنده بودنه!
. . . زندگی.
"مرگ" از تو بهتره . . .
میخوام برم
آره ! کاش می شد برم از این دییییییییییییار
از این خاک . . .
تا: افلاک!!!
آخه سهمه من فقط از عاشقی یه حسرته
بی کسی عالمی داره. "واسه ما یه عادته!!!"
باز هم می بارم . . .
همچو : " بارااااان "

افسار دلم دست "خدا" بود. چنین شد ...
ای وای اگر دست خودم بود چه میشد!؟
مقصود دلم مهر و وفا بود چنین شد ...
گر قصد دلم جور و جفا بود چه می شد!؟...
" مهربانی را اگر قسمت کنیم :
من یقین دارم به ما هم می رسد...
آدمی گر ایستد بر بام عشق
دست هایش تا "خدا" هم می رسد! "
"خدا" جونم.
مهربانم. ای خوب
با تو ام...
با تویی که صدامو میشنوی
از نفس افتاده ام...!
کاری بکن.


نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!