...
بركه اي
رنگ آسمان را تكرار مي كني
روي زمين
ماهي كوچكي توي دلت لانه ساخته
با صداي قلب تو مي خوابد !
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
خوشبختي ِ من زير پوستي نيست .... خوشبختي ِ من لايه ي ناچيز ِ نازک ِ روي پوستم است
که به ثانيه اي ؛ با هر بغض ؛ يا با هر خواب ِ بد از بين ميرود . خوشبختي ِ من گاهي از پوستم هم خيلي
دورتر است . خوشبختی ِ من همین باران ِ سوزدار ِ آبان است که روزهای خوب و بد گذشته ای را یاد آور
می شود که میخواهم با تمام وجود آن را از یاد ببرم.
خوشبختي من اين خانه ای ست که مادرم میگوید: اندازه ی یک قربیل است و درخت نارنجی که از
بچگی دوست داشتم در حیاط خانه داشته باشم و ندارم و آدمهایی که نیستند!!!
خوشبختي ِ من گاهي با رشته ي به غايت سستي به مغزم وصل است ؛
کافي است چيزي گند بزند به اعصابم , ديگر خوشبخت نيستم . . . .
- چــــه روزهای فقـــیری!
ما ترسيده بوديم. ما ترسيده بوديم و زمان تنها می توانست بگذرد و گذشت
مثل همه ی گذشتنی هاي ديگر
بیــــ ربطی که دلمو بد لرزوند :
چـــشمـ جشـمــــــ ـ دو اَبـرو !

در هـمـیـن حـوالـی ، هـسـتـنـد کـسـانـی کـه آرزو دارنـد بـالـای چـشـمـشـان اَبـرو بـاشـد . .
گَه گاه با دل "مَحَک" میزنم خودم را... اما سر زدن به "مَحَک" را دل ندارم!!
+ یکی یه روزی منو ببره یکی از دردناک ترین آرزوهامه.