213. ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند !
از خانه تا جایی که تاکسی های زرد خودنمایی میکنند، از سر عباس آباد تا دانشگاه، از دانشگاه تا موزه
هنرهای معاصر ، از موزه تا ایستگاه اتوبوس ، از ایستگاه تا کارگاه ، از کارگاه تا ... بیشتر از همیشه پیاده ام .
پیاده با کفش های مشکی که بندهای سرخابی دارد و با ساعت مچی ام همرنگ است که امروز به دستم
نیست. از نقاشی ها و مجسمه های سقاخانه ای تناولی پرت می شوم میان تنه های درخت بریده و نبریده.
از میان شلوغی شهر می آیم به دنج خنک و کوچک کارگاه سید اسماعیل. تا آفتاب بپرد، هی حرف می زنم و
حرف می زنم. یادم رفته به خودم قول داده ام پر حرفی نکنم. و باز هم حرف می زنم. خوشم. احساس خوبی
دارم. تا برگردم غروب شده و این محبت نامرئی ادامه دارد.محبت نامرئی می پیچد دور دستانم، حلقه میزند
دور دستانش، گردنش، آویزان می شوم. چیزی ندارم. هیچ جز همین محبت نامرئی که سلول بدنهایمان را
بهم گره می زند!!
فکرهای تازه ای دارم که با خودم تکرار می کردم. تصمیم جدی در مورد گذشته ام که هی پا توی کفشم نکند
و دوباره سرک نکشد باید خودم را تنبیه می کردم یا چیزی شبیه اش و راه رفتم و راه رفتم. از کارگاه تا جایی
که آخرین بار... ! خیابان های تازه ای را شناختم. خانه های جدیدی را دیدم و فکر کردم. من به دنیا آمده ام
برای مبارزه و جنگیدن و غصه خوردن. اما الان وقش نیست من نباید گریه کنم! موقع برگشتن شکلات خریدم و
پفک نمکی، تصمیم گرفتم چیزهای خوشمزه درست کنم و بخورم و دوباره متولد شوم و انگار نه انگار که این
همه گذشته بهم سنجاق شده . مریم میگفت چشماتو باز کن.. دور و برت رو ببینن.. منظورش می.م بود!
میگفت تغیییر دادن همه چیز دست ماست و تو این شانس رو بیشتر از من داری! اونم میدونه می.م به منی
که مرده بودم نفس داده اونم میدونه می.م . . .
دیشب داشتم جدول حل می کردم، با موهای خیس. نوشته بود درخت همیشه سبز و بعد یاد تو افتادم و
نوشتم : کاج. به تو که فکر میکنم حالم خوب است می.م :) دیگر چه اهمیتی دارد آنان که زیر سنگینی ِ
پاهایشان بهشت را دارند من را به مهریه میفروشند یا به ۲۰ هزار تومانِ ناقابل؟! تو مثل کاج بلند وسبزی..
و همیشگی! بهتر از این هم میشود؟ کتابهایی را که باید بخوانم در آورده ام . باید بخوانم . بخوانم و بخوانم .

نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!