"یه پایانِ تلخ بهتر از یک تلخیِ بی پایانِـــــــــ " ...
گاهی جان می دهم برای این پایان تلخ .. می ترسم از این که دچار این تلخی مداوم بمانم و
هیچ وقت نرسم به پایانش .. پایان همیشه هدف بوده برایم .. برعکس همه آدم های دنیا که دوست
دارند . اتفاقات خوب زندگیشان تمام نشود من دوست دارم هرچه سریعتر پایانش را ببینم ..
تمام شدن بدجور ذهنم را درگیر می کند! این روزها هم دوست دارم زودتر تمام شوم .. دوست دارم
ببینم پایان چگونه است ؟ و آغاز جدید و دوباره . . .
دیوانه ام نه ؟؟
استاد مثنوی ام شخصیت جالبی دارد .. گاهی اصلاْ احساس نمی کنم که معلم است و تازه سی
سال هم سابقه دارد و خودش که از خاطرات سالهای قبل زندگیش می گوید نمی توانم باور کنم که او
هم روزی دوم راهنمایی بوده ! و تازه کلی هم شیطان بوده !
یا مثلاْ پدربزرگم که تصور اینکه جوان بوده است برایم سخت است بس که زیاد می داند !
بعضی آدم ها اساساْ بزرگند. روح و فکر و شخصیت و همه چیز .. و نمی توانم تصور کنم که مثلاْ قبلاْ
روزی هجده ساله بوده اند!
هیچ وقت بنده ی خوبی نبوده ام .. برای تو ! شاید باید برگردم به عقب و تجدید نظر کنم روی
کارهایم .. زندگیم .. و تو ! این روزها بدجوری نیاز به کمک دارم .. کمک کن غرق نشوم ..
+ الهام برایم یک چیزهایی نوشته ک من را لال می کند فقط بگویم که
من دارم در به بار نشستن تو رشد می کنم ..

تهِ دل نوشت!:
./ در انتظار ... اردی بهشت می مانم
.// حال همه ما خوب است .. اما تو باور نکن !
./// آلودگی هوا تنها دغدغه این روزهایم نیست به خدا .. من به کودک درون شکم زن همسایه مان
هم گاهی فکر می کنم و نمی دانم چه آینده ای خواهد داشت با این همه آلودگی !
دلم برای تو و همه آمدنی هایی که با تو آمدند .. باور می کنی اگر بنویسم " تنگ شده "؟!
.. عنوان گذاره ی شعری است از کتاب "بیرون تعریف نشده است" ، صمد تیمورلو