215. من از فراقت ناله کنم تا کی؟

 

اینکه "رهی معیری " را خدا آفرید و اینکه بعد از آن سید جواد بدیع زاده را آفرید تا شعر "خزان عشق"

رهیِ جان را بخواند و بشود زمزمه ی این شبهای سرد و تنهام یعنی یک دنیا زندگی.. یعنی آفریدن یک

دنیا آرامش به دل کسی چون من؛ یعنی آفریدن کسی که با صدایش مرا تنها نمیگذارد؛ حتی وقتی که ده

بار پلی اش میکنم و با هم  کنار پنجره ی بازِ رو به شب میخوانیم :

دلم از غم خونین است / روش بختم این است / ازجام غم مستم ...

214. شبيه درياى آرامى ام که همه ی ماهيانِ بى قرارِ گمشده اش به خواب رفته اند..

 
 
چند روزى است که درگير فکر "مردنم" شده م و يک غم عجيبى نشسته روى دلم و هر لحظه بيم آن دارم
 
که اگر بميرم تکليف اينهمه علاقه چه مى شود؟ تکليف هزار کلمه ى ناگفته و بغض شده در دل ..
 
تکليف بينهايت انزجار و تنفر از آدمهاى زخم زننده.. تکليف اينهمه گل سرِ نزده روى موهایم و هزار رنگ شاد
 
لاک و روسرى که وعده داده م به روزِ شيدايى ام..؟  تکليف اينهمه شعر, اينهمه شور ... اينهمه سوزى
 
که جمع کرده ام توی صدايم تا براى کسى بخوانم... تکليف سطرهاى ناتمام قصه م.. تکليف همه ی شب
 
شعرهای تنهایی ام؟ تکليف باغچه ی پرگل پدر بزرگ که یک سالی میشود از دیدنش محرومم و چندين خاطره
 
دندان افتاده ی شش سالگى و هفت و هشت سالگى م... تکليف قرارهاى هر دو سه شب در ميانم با شين
 
و به فحش کشيدن هر چه تکنولوژى و هر چه ادامه ى تحصيل است.. همه لب گزيدنهاى شين براى مودب
 
شدنم چه مى شود؟ تکليف اين خانه ی بريده از دنيا و رازهاى من و پنجره و نشاندن بوسه روى لبه ى انتظار
 
مــــآه چه خواهد شد..؟ تکليف يک خلوار پيغام ذخيره شده و ارسال نشده... تکليف همه بيت هاى نخوانده
 
ديوانِ سهرابم؟
 
تکليف قرارى که در خیالم با مریم گذاشته ام: يک روز کنار برج ايفل شاید هم توی سرمای روسیه و ديدن موج
 
گيسوانش و بردن نام بلانش با سکون روى نون و دويدن و قاه قاه خنديدن به روى زندگى چه ميشود...
 
تکليف اين چندتا شاگردِ کوچولویی که بس با دلبرى شان هر شب با من حرف زدند و از رازهاى دخترانگى
 
شان گفتند من را در حجم انبوهى از خاطرات بلوغم گم کرده اند و حالا نه مرا توان رها شدن از اينهاست و نه
 
اينها را توان دل بريدن.. تکليف مثنوى خوانى هامان را تو بگو ,  ببخشيد آقا من همان مسافر هميشگی خیابان
 
ابوالحسنم و نمى دانم پس از مرگم تکليف اين صندلیِ جلو چه مى شود! تکليف همه ی نامه هايم.. تکليف
 
جمعه هاى ساکت و متروکم و پياده گز کردنهايم تا انتهاى سی و سه پل. تکلیف  دو مردِ مهمِ زندگی ام؟
 
تنهاییِ مهندس رو با اون همه سرخوشیِ ظاهری میون اون همه اسکناس.. کی میخواد بفهمه؟ می.م  الف
 
که مهربانترین موجود دنیاست چه میشود؟ تمام مهربانی اش بعد از من... حسادتم عود میکند، ضعف تمام
 
وجودم را میگیرد وقتی به او فکر میکنم بعد از خودم!! 
 
بيم اين دارم که اگر بمــيرم آيا کسى خواهد بود که به کند و کاو تنهايى م بپردازد و تمام دفترچه هاى
 
محرمانه م را بخواند؟! کتابهايى که لابه لاى خطوطشان همراه نويسنده اشک ريختم و گاهن ناسزا گفتم و
 
روى قرض دادن اينها به هيچ کسى رو در بايسى نداشتم , به چه کسى خواهد رسيد... تکليفِ زنِ به خواب
 
رفته ى توى آينه ى اتاقم... کلاغِ غم گينِ روی کیفم را کدام بچه ى لوسى کِش خواهد رفت وسط هياهوى و
 
زارى اطرافيانم.. اصلأ کسى هست که بى قرارِ نبودنم شود... از بين اينهمه آدم که چشمهايم را ستايش
 
کردند و صدايم را .. آيا کسى خواهد بود که حاضر شود ساعت سه و نيم شب براى شادى روحم فروغ
 
بخواند؟ چند روزى است که دارم فکر ميکنم حجم اينهمه اندوه و دلتنگى و دوست داشتن و هزار حرف گفته
 
و ناگفته را خاک چطور در دل خودش پنهان خواهد کرد بى آنکه به شکوهِ هستى لطمه ايى وارد شود از
 
نبودنِ آدمـ ـها ...!؟
 
 

213. ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند !

از خانه تا  جایی که تاکسی های زرد خودنمایی میکنند، از سر عباس آباد تا دانشگاه، از دانشگاه تا موزه

هنرهای معاصر ، از موزه تا ایستگاه اتوبوس ، از ایستگاه تا کارگاه ، از کارگاه تا ... بیشتر از همیشه پیاده ام .

پیاده با کفش های مشکی که بندهای سرخابی دارد و با ساعت مچی ام همرنگ است که امروز به دستم

نیست. از نقاشی ها و مجسمه های سقاخانه ای تناولی پرت می شوم میان تنه های درخت بریده و نبریده.

از میان شلوغی شهر می آیم به دنج خنک و کوچک کارگاه سید اسماعیل. تا آفتاب بپرد، هی حرف می زنم و

حرف می زنم. یادم رفته به خودم قول داده ام پر حرفی نکنم. و باز هم حرف می زنم. خوشم. احساس خوبی

دارم. تا برگردم غروب شده و این محبت نامرئی ادامه دارد.محبت نامرئی می پیچد دور دستانم، حلقه میزند

دور دستانش، گردنش، آویزان می شوم. چیزی ندارم. هیچ جز همین محبت نامرئی که سلول بدنهایمان را

بهم گره می زند!!

فکرهای تازه ای دارم که با خودم تکرار می کردم. تصمیم جدی در مورد گذشته ام که هی پا توی کفشم نکند

و دوباره سرک نکشد باید خودم را تنبیه می کردم یا چیزی شبیه اش و راه رفتم و راه رفتم. از کارگاه تا جایی

که  آخرین بار... ! خیابان های تازه ای را شناختم. خانه های جدیدی را دیدم  و فکر کردم. من به دنیا آمده ام

برای مبارزه و جنگیدن و غصه خوردن. اما الان وقش نیست من نباید گریه کنم! موقع برگشتن شکلات خریدم و

پفک نمکی، تصمیم گرفتم چیزهای خوشمزه درست کنم و بخورم و دوباره متولد شوم و انگار نه انگار که این

همه گذشته بهم سنجاق شده . مریم میگفت چشماتو باز کن.. دور و برت رو ببینن.. منظورش می.م بود!

میگفت تغیییر دادن همه چیز دست ماست و تو این شانس رو بیشتر از من داری! اونم میدونه می.م  به منی

که مرده بودم نفس داده اونم میدونه می.م . . .

دیشب داشتم جدول حل می کردم، با موهای خیس. نوشته بود درخت همیشه سبز و بعد یاد تو افتادم و

نوشتم : کاج. به تو که فکر میکنم حالم خوب است می.م :) دیگر چه اهمیتی دارد آنان که زیر سنگینی ِ

پاهایشان بهشت را دارند من را به مهریه میفروشند یا به ۲۰ هزار تومانِ ناقابل؟! تو مثل کاج بلند وسبزی..

و همیشگی! بهتر از این هم میشود؟ کتابهایی را که باید بخوانم در آورده ام . باید بخوانم . بخوانم و بخوانم .

212. کاسه ی دلم برداشته ترک ..

 

همدم غم شبونه ..

خرس صورتی میدونه :

بی قرارتم !

خواب می بینم در کنارتـم !!

بارون اشک در بـــــــهارتم

عکس تو ، تو قاب سینمه

یاد تو همیــــشه بامـــــنه

خوشه خوشه های خاطره

توی دشت دل یه خرمــــنه

عزیز دلک ............ (کلیک)

 

من مثل همان آدم هاي قديمي هستم كه همه ي احساساتشان طولاني و كش دار بود، من مثل قديمي ها

عاشق كه مي شوم فارغ شدنم خيلي طول مي كشد... دل تنگي هايم نيز قديمي است، يعني مزمن و

طولاني! من مثل آدم هاي زمان پدر بزرگ و مادربزرگ هايمان مدت هاي طولاني خواب ميبينم، حتي با جهان

قهر ميكنم، هر شب حافظ ميخوانم، من مثل آدم هاي عصر جديد احساساتم كوتاه و مختصر نيست و اين

ويژگي اين روزها خريداري ندارد...

 

 

+ دیشب یلدا بود.. بعضی مناسبت ها، واژه ها یا حتی أهنگ ها.. منو پرت میکنه به گذشته!

بهش که فکر میکنم انگار گذشته ام دارد من را قورت میدهد. حالا از دیشب گذشته ام مثل هیولای سبز و

نارنجی که نمیدانم توی کدام کارتون دوران کودکی ام دیده ام دهنش را به اندازه قد و قواره من باز کرده،

دهنش را به اندازه تمام دلخوشی های من باز کرده، دهنش را به اندازه همه رویاهای آینده من باز کرده...

و صحنه همینجا کات میخورد تا قسمت بعد!

 

++ چیزی در سرم نیست.

جز حرفهایی که نوشتنی نیستند!