چند روزى است که درگير فکر "مردنم" شده م و يک غم
عجيبى نشسته روى دلم و هر لحظه بيم آن دارم
که اگر بميرم تکليف اينهمه علاقه
چه مى شود؟ تکليف هزار کلمه ى ناگفته و بغض شده در دل ..
تکليف بينهايت انزجار
و تنفر از آدمهاى زخم زننده.. تکليف اينهمه گل سرِ نزده روى موهایم و هزار رنگ
شاد
لاک و روسرى که وعده داده م به روزِ شيدايى ام..؟ تکليف اينهمه شعر, اينهمه
شور ... اينهمه سوزى
که جمع کرده ام توی صدايم تا براى کسى بخوانم... تکليف
سطرهاى ناتمام قصه م.. تکليف همه ی شب
شعرهای تنهایی ام؟ تکليف باغچه ی پرگل پدر بزرگ که یک سالی میشود از دیدنش محرومم و چندين خاطره
دندان افتاده ی شش سالگى
و هفت و هشت سالگى م... تکليف قرارهاى هر دو سه شب در ميانم با شين
و به فحش کشيدن هر چه تکنولوژى و هر چه ادامه ى تحصيل است.. همه لب گزيدنهاى شين براى
مودب
شدنم چه مى شود؟ تکليف اين خانه ی بريده از دنيا و رازهاى من و پنجره و
نشاندن بوسه روى لبه ى انتظار
مــــآه چه خواهد شد..؟ تکليف يک خلوار پيغام ذخيره شده
و ارسال نشده... تکليف همه بيت هاى نخوانده
ديوانِ سهرابم؟
تکليف قرارى که در خیالم
با مریم گذاشته ام: يک روز کنار برج ايفل شاید هم توی سرمای روسیه و ديدن موج
گيسوانش و بردن نام بلانش با سکون روى نون و دويدن و قاه قاه خنديدن به روى زندگى چه ميشود...
تکليف اين
چندتا شاگردِ کوچولویی که بس با دلبرى شان هر شب با من حرف زدند و از رازهاى دخترانگى
شان گفتند من را در حجم انبوهى از خاطرات بلوغم گم کرده اند و حالا نه مرا توان
رها شدن از اينهاست و نه
اينها را توان دل بريدن.. تکليف مثنوى خوانى هامان
را تو بگو , ببخشيد آقا من همان مسافر هميشگی خیابان
ابوالحسنم و نمى
دانم پس از مرگم تکليف اين صندلیِ جلو چه مى شود! تکليف همه ی نامه هايم..
تکليف
جمعه هاى ساکت و متروکم و پياده گز کردنهايم تا انتهاى سی و سه پل. تکلیف دو مردِ مهمِ زندگی ام؟
تنهاییِ مهندس رو با اون همه سرخوشیِ ظاهری میون اون همه اسکناس.. کی میخواد بفهمه؟ می.م الف
که مهربانترین موجود دنیاست چه میشود؟ تمام مهربانی اش بعد از من... حسادتم عود میکند، ضعف تمام
وجودم را میگیرد وقتی به او فکر میکنم بعد از خودم!!
بيم
اين دارم که اگر بمــيرم آيا کسى خواهد بود که به کند و کاو تنهايى م بپردازد و تمام
دفترچه هاى
محرمانه م را بخواند؟! کتابهايى که لابه لاى خطوطشان همراه نويسنده اشک
ريختم و گاهن ناسزا گفتم و
روى قرض دادن اينها به هيچ کسى رو در بايسى نداشتم , به
چه کسى خواهد رسيد... تکليفِ زنِ به خواب
رفته ى توى آينه ى اتاقم... کلاغِ غم
گينِ روی کیفم را کدام بچه ى لوسى کِش خواهد رفت وسط هياهوى و
زارى اطرافيانم.. اصلأ
کسى هست که بى قرارِ نبودنم شود... از بين اينهمه آدم که چشمهايم را ستايش
کردند
و صدايم را .. آيا کسى خواهد بود که حاضر شود ساعت سه
و نيم شب براى شادى روحم فروغ
بخواند؟ چند روزى است که دارم فکر ميکنم حجم
اينهمه اندوه و دلتنگى و دوست داشتن و هزار حرف گفته
و ناگفته را خاک چطور در دل
خودش پنهان خواهد کرد بى آنکه به شکوهِ هستى لطمه ايى وارد شود از
نبودنِ آدمـ ـها
...!؟