125. میشه ضامنم بشی؟!

نِ + گَ + رانـ م!
باز هم به سراغ تو می یام و ایمان دارم که منو پس نمی زنی از گنبد زرد طلاتـــ . . .
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
۴/۳ مسافـرمــ
یــــا هشتـ !!!

نِ + گَ + رانـ م!
باز هم به سراغ تو می یام و ایمان دارم که منو پس نمی زنی از گنبد زرد طلاتـــ . . .
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
۴/۳ مسافـرمــ
یــــا هشتـ !!!
باز تو با گچ نور خط میکشی رو زمین وچشمک میزنی و میگی دنبالم بیا!
اولش دودلم..وایمیستم!
تو خیلی رفتی جلو،دستمو میذارم کنار دهنم ،داد میزنم و میپرسم تا کجا؟
میگی بیا... تا گچ تموم شه بیا!
کفشامو در میارم و پا میذارم رو خطو میام...
تا گچ تموم شه میام...

به . . . . نگاه میکردم
و به من
پوستهای لبم را میکندم
به خودم که آمدم
دستم خونی بود
خون
شاید یک جانی شده ام
بدک نیست
یک جانی ِ به جان آمده ..................
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
خیلی قشنگه که وقتی آخرش داری باهاش دست خداحافظی میدی٬
آرزو کنی کاش دستش تو دستت
جـــــــــــا بمونه!
تکه ای از تو
جایی کنار شانه ام
جا مانده
دلم که می گیرد
سرم را روی شانه خودم می گذارم
تو می گویی:
ـ آرام باش عزیزم ـ
من می شنوم !
و عشق...!! همان عینک سبز رنگے است که انسانها با آن کاه را یونجه مے بینند ...
هـــهـ
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
+ عشـــق میکنم وقتی اینریختی رو لبه ی جایی راه میرمـ !!

++ ۲۷ اردیــ بهـشتـ مـــیـــــــــــــ ــلآد عزیزتــــرینـمهـ ...
حتــی مـی توآنـــم بگــویم در گـذشتــــ
و مــن برایـــش مــآههـآ و روزهــآ سـوگــوآری و سکــــــوت کــردم...
خــآطرآتــم را زیـــر و رو کـــردم و ای کـــآش هـآی فــرآوآن گفتــم !
{ولــــــــــــی دیگــر بـــــــــس است}
بــه شـــروعــی دیگـــر مــی اندیشــــــم !
۱۳۹۱/۲/۲۵...
مـــن امـــآ جــذبـه ای دآرم کــه ""دنیـــآ "" رآ بـه اینجـــآ میــکشـــآنـــم !
+++ همسری بــــــــــــازم میسیــــ بابت همه ی خوب بودناتـ ـ
مــآمـــآنی روزتـــ مبـــآرک !
رفتار مـטּ عادے است
اما نمے دانمـ چرا
این روزها
از دوستاטּ و آشنایاטּ
هرکس مرا مے ـبیند
از دور مے ـگوید:
این روزها انگار
حال و هواے دیگرے دارے!
اما
مـטּ مثل هر روزمـ
با آن نشانیهاے ساده
و با هماטּ امضا، هماטּ نامـ و با هماטּ رفتار معمولے
مثل همیشه ساکت و آرامـ
ایـטּ روزها تنها
حس مے کنمـ گاهے کمے گنگمـ
گاهے کمے گیجمـ
حس مے کنمـ
از روزهاے پیش قدرے بیشتر
این روزها را دوست دارمـ
گاهے
- از تو چه پنهاטּ -
با سنگها آواز مےخوانمـ
و قدر بعضے لحظهها را خوب مے ـدانمـ
این روزها گاهے
از روز و ماه و سال، از تقویمـ
از روزنامه بے خبر هستمـ
حس مے کنمـ گاهے کمے کمتر
گاهے شدیدا بیشتر هستمـ حتے اگر مےشد بگویمـ
این روزها گاهے خدا را همـ
یک جور دیگر مے پرستمـ
گاهے براے یادبود لحظهاے کوچک
یک روز کامل جشـטּ مےگیرمـ
گاهے
صد بار در یک روز مےمیرمـ
حتے
یک شاخه از محبوبههاے شب
یک غنچه مریمـ همـ براے مُردنمـ کافے است
گاهے نگاهمـ در تمامـ روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایے مےکند
گاهے دل بے دست و پا و سر به زیرمـ را
آهنگ یک موسیقے غمگیـטּ
هوایـے مےکند
رفتار مـטּ عادے است!

: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
+ آرشیو کنار وبلاگ، بازیچه نیس. عمریست که سپری شده جانم!
++ آدمای فضول قبل از آدمای نق نقو خلق شدند!
+++ این بادکنکایی که مثه سوسیس هستن و باهاشون شکلای مختلف دُرُس میکنن، بد جور رو اعصاب راه میرن. هر لحظه آدم فکر میکنه که میخوان بترکن لعنتیا...
++++ هر موزیکی یه داستانی داره. واسه هر آدمی.. She's All I Ever Had
شوکه نوشت: کِی وسط اردیبهشت شد ،هــا؟!
سه نقطه و داشتن مخاطب از نوع خاصش.. همین چیزهاست که مجبورت میکند مدام بنویسیـــــــ
قمار است این کار!! برد هم ندارد ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست گویا!
میگن:
دل اگر دل باشد ... آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد!
هه!! گاهی چقدر مضحکه واقعا این جمله
حالا تــ و هی بگو، دلیل گریهـ ی بغضدارِ ناگهانیِ مقطعی چیـه؟!!!!
دلم نمیخواد دیگه هیچ وقت چیزی بنویسم.. به چه دردی میخوره وقتی دیگه هیــــــچـی آرومت نمیکنه هان؟
بیا به رویای پرنده ها کاری نداشته باش ،فعلا دنبال چند واژه روشن باش و جرعه ای که از کف دستات می نوشم ،به دنیا هم لازم نیست چیزی بگیم ،اون می تونه روی مهربانی و بیــ خیالی تو حساب کنه..
برو عاقلی کن، رها کن جنون را / اگر طاقت سنگ طفلان نداری... همین.
برای فراموشی
نیازی به آمدن بهار نیست
خانه تکانی هم نمی خواهد
کافیست
قیچی برداری
تکه هایی را ببری مثلا ابــ رهایش!!
حتی چند ضلعـی
و جایش
هزار آفرین بچسبانی !
گاهی هم بهتره همه تیکه های پازلتو گم کنی..
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
- چرا رهایم نمی کنی؟ من مدام نـــــــــــمی بینمت... فکر می کنم قرارمان چیز دیگری بود!
- که خدا چه لطفی کرد در حق بندگانش آنگاه که تخیل را اضافه کرد به همه دردها و شادی ها واقعا آیا..
- تهوع، سرگیجه، بی رمقی. سالی که نکوست : کلا همین است! ههـ
با اینکه میدونم کسی حوصله ی خوندنشو نداره . . . !
حتما نباید مرد عمل باشی و مواد مصرف کنی که معتاد خطابت کنند.. من هم معتادم!!
معتاد این سی و دو حرف و چند واج. معتاد این کیبرد یا صفحه کلید خودمان، معتاد صدای تق تق های دگمه های این کیبرد که تمام شور و هیجان و خوشحالی ، ضعف ، قدرت ، ترس و بیچارگی ام که جمع می شود میاد نوک ِ انگشتانم و من هم با لذت هر چه تمام تر آن را می کوبم روی این دگمه ها.
این واژه ها هم شده اند مثل مواد! بدون این ها خمارم ... می میرم ، نمی توانم . نه اصن این واژه ها مثل تهوع اند. آن جایی که جمع می شوند در دلم ، همان وقت هایی که هزار حرف... نه ببخشید واژه های انباشته در دلم بیشترند. دوباره می گویم: همان وقت هایی که هزاران هزار حرف می ماند در دلم، می ماند، می پوسد، کپک می زند، بوی گند می گیرد..
همان وقت هایی که دیگر در دلم جای هیچ کس نیست . همه را واژه های نگفته پر کرده و . . .
هــــــعی..!! دلم هم هی ارور می دهد و من نمی توانم کاری کنم آن وقت که دیگر ظرفیت پر شد،همه ی واژه ها را بالا می آورم تا الان نمی دانستم دستانم چه رسانا های خوبی هستند ! دستانم همه ی واژه های بالا آمده را میرساند این جا! صدای تق تق از این واژه ها نیرو می گیرد.
این ها که می نویسم افکارم نیست! این پست ها همه حرف های ِ گفتی ای بودند برای نوشته شدن. مخاطب هم ندارم.. گفتم این ها حرف های گفتی اند برای نوشته شدن، نه خوانده شدن. من دیگر مینیمال نویس هم نیستم. کسی حوصله ی خواندن نوشته های بلند یک نویسنده که استعداد نوشتن نوشته های بلند را ندارد، ندارد.. و کسی هم این حرف های دو زاری کپی نمی کند .
بارون اومد
خیس شدی
برف اومد
گولّهـ شدی
افتادی تو حوض نقاشی
اما عاقل نشدی
نهـ
دیگهـ واسهـ ما دل نشدی
دلکمـ
پَـ ـس و پـ ـیش: داد نزدی فراش باشی ...
زیر لب نالهـ میکردی :
من ترک ع ش ق شاهد و ساغر نمیکنمـ
نهـ نمیکنمـ
نهـ
.
آخ .....
++ بیا.. بسه دیگه!
میـــــــــــــــــــــــــــ ـــای؟