207. دلم برای خودم میسوزد گاها...

 

از اولشم معلوم بود میخوام دوباره لج کنم با خودم! از همین هوا ..  از بیرون اومدن تو همین هوا که سخت

گرفته بود و هرچی تقلا میکرد نمیبارید حال همه را هم گرفته بود..  صدای تمام شدن شارژ گوشی..

صدای همین آهنگ لعنتی: رفتی و ندیدی چه بی تو شکسته بال و خسته ام ..

گفت: کاش گوشی های موبایل اختراع نمیشدند... تکرار کرد: انقد ظریفی ک با یک نگاه هرزه میشکنی..

گفتم: من قول دادم گریه نکنم... گفت: مثلا از بالای همین پل فردوسی گوشیهامونو بندازیم پایین..

بعد مجبوریم برای هم نامه بنویسیم... لای نامه میشه گلبرگ هم گذاشت..

گفتم : یعنی بلاخره امروز میباره؟ گفت: فک کن گوشی من زیر یکی از همین ماشین ها له بشه ..

گفتم: بوی خاک میاد... به آسمون نگاه کرد گفت : الان صدای رعد و برق هم میاد حیف برای رنگین کمون

خیلی دیره...!!


+ قلبم به شدت از مرور بعضی رویاها ک قرار بود خاطره شود و نشد درد میگیرد... دست چشم ها و گوش

هایم را میگیرم میبرمشان یک جای دیگر برایشان آبنبات میخرم و خودم روی پله ها مینشینم زانوهایم را

بغل میکنم و آرزو میکنم کاش میشد برایشان دوچرخه میخریدم! من به وضوح از همه خیابان هایی که این

دوچرخه ها از آن عبور میکنند متنفرررم !!

من آدم دلتنگ شدنم... آدم غصه خوردن و گوشه لب لرزیدن و به روی خود نیاوردن... من دلتنگ هرکس که

باشم نمیدانم چه میشود که همه ی عالم و آدم را شبیه او میبینم...

خلاصه اینکه چند روز است همه ی اساتید, همه ی بازیگر ها, پدر دوستم و حتی راننده ی تاکسی امروز

عصر بدجور به پدرم شباهت دارند!!

+ كسی باور نمی‌كند
لبخندش می‌توانست
پلی باشد كه جمعه را
به همه‌ی روزهای هفته پيوند بزند
از این جمعه به آن شنبه* ...

*احمدرضا احمدی

 

206. نه راهی به رویا می‌رسد نه رویایی به راه...

 

از عشق گذشته ام  ...دلتنگی اما حکایت دیگری دارد. دست می اندازد بیخ گلویت. هر کجا که باشی،

وقتی که توی خیابانی یا توی کتابخانه نشته ای یا توی کلاس نگارشی یکهو می آید دست می اندازد بیخ

گلویت، نفست بند می آید و گلویت تیر می کشد از درد...

حالا چه شده؟ هیچ یک جفت کفش، یک خیابان، یک آهنگ، یک بوی عطر، یک استکان خالی چای، یک

زیر سیگاری شیشه ای، یک ساعت، یک چیز بی ربط... دیده ای شنیده ای حس کرده ای و آنوقت دلتنگی

مثل غول چراغ جادو در آمده و همانجا گلویت را چسبیده که: چرا فراموش کردی؟ حق نداری فراموش کنی؟

یادت می آید؟ یادت بیاید. حق نداری هیچ وقت ... !

بعد رهایت میکند. مثل قاتلی که چاقو را از بیخ گلویت برداشته. رهایت میکند. اما هیچ وقت نباید فراموشش

کنی، همیشه جایی همین اطراف است و حواست باشد که هیچ چیز را فراموش نکنی..

 

توصیه نوشت :

http://pinkprincess.persiangig.com/00/url%D8%A8%D8%AB%D8%B5%D8%AB.jpg

+ تماشای این فیلم، به کسانی که هنوز آن ها را ندیده اند، پیشنهاد و حتی توصیه می شود!

205. وقتی پای تو در میان باشد . . .

 

میخواهم  بنویسم.. میخواهم باز برای تو بنویسم.. من ولی شانه چپم درد میکند، چشمهایم درد میکند،

توی سرم یعنی زیر پوست پیشانی بالای ابروی راستم درد میکند و خیلی جاهای دیگه از روح و روانم... !!

و خاطره هایم درد میکند و البته جلد کهنه شناسنامه ام* و نشسته ام به انتظار دندان درد و معده درد که

بیایند اینها هم درد بگیرند بروند پی کارشان! یک مشت تخمه هم ریخته ام روی میزم که خوابم نبرد مثلن.

کاملن امیدوارم که بتوانم یادداشتی که از 11 صبح شروع کرده ام و در تمامش تویی و این حضور ناقصت

مرا درمانده کرده..  را تمام کنم. البته یادداشت خوبی نمیشود. چون نمیدانم میخواهم چه بگویم حتی!

اگر بدانم چه چیزی مبخواهم بگویم و حرفم چیست، اگر یکدفه یک حرف و نکته خوب به ذهنم برسد

می توانم همزمان از روی دیکشنری به همه زبان های زنده دنیا بنویسمش جوری که به نظر خودم خوب از

آب در بیاید. ولی این یکی به نظرم شده 555 کلمه ی به درد نخور و در هم. نوشته های من برای تو را

نمیشود مثل نوشته های تو برای سپیده چاپ کرد اما :

خوبی اش آنجاست... خوبی اش آنجاست که تو خوبی، تو شادی. خوبی اش اینجاست که کسی روی 

خوب بودن من اصرار نمیکند! خوبی اش آنجاست توی آینه که تو صبح ها خواب آلود و اخمو رو به رویش

می ایستی، خوبی اش اینجاست که آینه اتاقم چند ماهی می شود شکسته، خوبی اش انجاست که تو

باور نکرده ای. خوبی اش اینجاست که من فراموش نمیکنم. خوبی اش آنجاست توی شلوغی های دور

و برت، خوبی اش اینجاست که کسی نیست به جز تو، حتی تو!! خوبی اش آنجاست که روزهایت می گذرد.

خوبی اش اینجاست که روزهایم را میگذرانم.

خوبی اش آنجاست... آنجا که تویی

بدی اش اینجاست... اینجا که منم !

 

. . .

 

204.

 

ادامه نوشته

203. بوی نوستالژیک تنهایی ...

 

به رودکی فکر میکردم.. به هدایت.. به قرن های فاصله میانشان به مولانا  و مقاله ی نصفه نیمه ام

به مریم که به تازگی چقدر نزدیک است به لحظاتم چقدر آزادانه ساعتها فکرم را مال خودش می کند به این

سربالاییه بهشتی که هفت، هشت روزه پیش با او قدم میزدم و برای اولین بار پایانش را نمیخواستم..

به حرفهاش به اینکه اینقدر محکم پشتمه، اینقدر با اطمینان منو در حال دفاع از تز دکترا میبینه ! به لبخنده

محوش که ولو میشه رو صورت منو سرمو میندازم پایین، به چایی میوه ای خوردنش، به خیره نگاه کردنش

و سوالایی که هیچ وقت نمیپرسه، به صورت آرومش، به . . .    توی گوشم میپیچه :

ای که رفته با خود دلی شکسته بردی ...  این چنین به طوفان تن مرا سپردی

ای که مهر باطل زدی به دفتر من ...  بعد تو نیامد چه ها که بر سر من  ...

صداشو زیاد میکنم، دندونم درد میکنه اما این هوا دست بردار نیست انگار مدام منو وادار به خیالبافی میکنه.

میگن دو نفرست اما من  اینطوری فکر نمیکنم. من نفر دومم رو پیدا کردم مدتهاست..  اما این هوا مال با اون

بودن هم نیست! باد داره گونه های داغمو لمس میکنه و من دیگه تقریبا دارم میدوم!

ای خدای عالم چگونه باورم شد ...   آن که روزگاری پناه و یاورم شد

سایه اش نماند همیشه بر سر من ...   زیر لب بخندد به مرگ و پر پر من

شوری اشکامو هیچوقت دوست نداشتم اما انگار نمیخوام جلوشونو بگیرم یادم می افته مریم میگفت اون وقتا

دانشمندا و نظریه پردازا هم شاعر بودن!! میگفتن اشک خونه.. خون جگریه که سوخته و جاری شدنش از

قلبی دستور میگیره که به درد اومده  و حالا به صورت اشک از چشمات پایین میاد ..

حالا دیگه دارم باهاش داد میزنم.. :

رفتی و ندیدی چه بی تو شکسته بال و خسته ام ... 

                                                     رفتی و ندیدی که بی تو، چگونه پر شکسته ام

رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا... 

                                                     رفتی و خیالت زمانی نمیکند مرا رها ...

ای به دل آشنا، تا که هستم بیا...   

                                                    وای من اگر نیایی،  وای من اگر نیـــــــــایی

 

 

202. این روزها که میگذرد جور دیگرم/ دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم !

 
این روزها که عشق کلمه ی کوچک خاکستری رنگی شده که از دایره ی لغت هام کنار گذاشتمش،
 
من و شالگردن قهوه ای درازم و پاییز مصاحب های خوبی شده ایم برای هم. من شالگردن درازم را دو سه
 
دور می پیچم دور گردنم، دست پاییز را می گیرم و سه تایی سوت زنان، زنده روده مرده را می رویم پایین،
 
گاهی روی صندلی های چوبی یک کافه ی قدیمی شیرکاکائو می خوریم، گاهی کتاب های دست دوم
 
بیست سنتی را ورق می زنیم. باران هم که بی هوا می زند زیر سایه بان یک مغازه پناه می گیریم و
 
آدم ها را نگاه می کنیم.
 
به گمانم باید سنگ شده باشم. البته اگر بپذیریم که سنگ ها هم گاهی گریه می کنند. اگر بخواهم در
 
نقش یک مادربزرگ مهربان ظاهر بشوم، از همان هایی که توی تصویرهای ذهنی مان بافه ی گیس
 
های سفیدشان روی شانه هاست و با کامواهای رنگی شالگردن می بافند، باید بگویم بچه ها، از
 
دوست داشتنی هایتان زیاد دور نشوید، از کوچه هایی که ردیف درخت هاش را از حفظید..
 
از درهایی که زنگ زدگی های گوشه و کنارش را از برید. از نیمکت های همیشگیتان توی پارک ها،
 
از بستنی فروشی های همیشگی سر چهارراههایتان و از آدم هایی که زیر و بم روحشان را بلدید،
 
زیر و بم روحتان را بلدند زیاد دور نشوید. یا اگر دور شدید از من بپذیرید که دیگر هیچوقت نه آن کوچه ها
 
کوچه می شوند، نه آن درها در.

+ حال من را بخواهید خوبم، گشت و گذار می کنم، درس می خوانم، کار می کنم، غذا می پزم، گاهی حتی

کیک هم می پزم، اما توی همه ی این ها زیادی خالی ام، زیادی به آن کوچه ها و آن درها و آن آدم ها

فکر می کنم. من آدم ِ دوباره ریشه کردن نیستم، نبودم... !

 

++ من دلم برای بعضی از خواننده های وبلاگم تنگ شده... به شدت تنگ

201. هزاران هزار لعنت به خودسانسوری

 

احساس غربت میکنم. توی این شهری که یک روز از در و دیوارش دوست می چکید. توی کلاس های

دانشگاه، توی کلاس نگارش حتی! توی محیط کار، توی شبکه های اجتماعی، توی سینماها، توی کتابخونه،

توی خیابون ها، توی چهار راه سعادت آباد، توی کافه چگوارا... همه این جاها که یه روزی قلمرو من بود و حالا،

مردم با هم میگن و میخندن و با هم خوشن من تنهام و احساس غربت میکنم...

احساس گناه هم میکنم حتی، من چرا اینجام؟ اینجا حق این آدماس، این آدمایی که با هم دوستن این

آدمایی که مشکلات تو و گذشته تورو ندارن... !!

+ فقط دعا میکنم که ساختمون بغلی هیج وقت بالا نیاد هیچ وقت از این بیشتر پیش نره. میل گرد های

طبقه سوم به تنها منظره پنجره اتاق من اضافه شدن :(

++دوست داشتین بیشتر از حال این دیوونه بدونین میتونید ادامه ی حرفام رو بخونید ، رمز نداره ..

 

 

 توصیه نوشت:

...♫ :  بمیییییرید  این  ترانه را ...

 

ادامه نوشته

200. شما که غریبه نیستید !!

 

زمانِ بیکرانه را تو با شمار گام عمرِ ما مسنج

به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش ! *

* سـایه

 

 

دارم رد شدن سنگ‌فرش‌ها را زیر پایم نگاه می‌کنم. من هم بچه بودم از این‌هایی بودم که تاکید داشتم

هر قدمم را توی یک کاشی بگذارم... دارم فکر می‌کنم که آدمها در من چیزی جا می‌گذارند.

انسان کافه نیست. آدم‌ها در من چیزی جا می‌گذارند به غیر از پاکت سیگار و کیف پول و مجله‌شان.

آدم‌ها در من چیزی را جا می‌گذارند که خودم به آن‌ها بخشیده‌ام. آدم‌ها در من تصویری که به آن‌ها

بخشیده‌ام را به جا می‌گذارند. آدم‌ها، در من خاطراتی را جا می‌گذارند که هیچ وقت حقیقت نخواهند داشت.

این آدم‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته اند. من حقیقت نداشته‌ام. سنگفرش‌ها حقیقت نداشته اند.

درخت‌ها و بوته‌های کنار پیاده رو هم. همان‌طور که جهان پس از مرگ تا امروز حقیقت نداشته.

عشق حقیقت نداشته. باور هایمان حقیقت نداشته. فلسفه، هنر، زیبایی... انگشت هایم.

قلب، قوی ترین عضله ی بدن است. این هم حقیقت ندارد. از تمام بدن ما، قلب از همه بیشتر

به مرگ نزدیک است.

با این حال آدمهای جدیدی وارد زندگی ام شده اند.. باعث شدند دوباره بخندم وسط کلی گریه،

دوباره حرف بزنم، عصبی شوم.. عشق را بچشم حتی! این آدمهای جدید زندگی ام را دوست دارم حتی

بخاطر بعضی هایشان آهنگ گوش میکنم.. خاطره های نداشته میسازم از افکارم بیرون میکشم و

بغلشان میکنم!!  می نویسم، میخوانم.. سرخوشم این روزها . . .

199. آخر دنیا یک روز پاییزی بارانی ست که "تو" را ندارد!!

 

من

پری کوچک غم گینی را میشناسم

 که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را

در یک نی لبک چوبین مینوازد

 آرام ...

     آرام. .. *

 

* فروغ

 

 

بعضی از دردها را نمیشود توضیح داد، بعضی از درد ها را حتی خودت هم نمیتوانی معنا کنی حتی نمیتوانی

ببینی که از آن لذت میبری یا درد میکشی! بعضی از دردها را که دلتنگی هست و نیست... که فکرش قلبت

را به درد می آورد که تصورش سلول به سلول بدنت را مرتعش میکند.. که گلویت از بغض دارد میترکد و فقط

گوشه های لبت را گاز میگیری... که صدایت لرزش دارد مدام.. که میگویند سرما خورده ای و نخورده ای...

که حواست پرت نمیشود که فکرت یک جای دیگر است مدام... مدام... مدام... که هرچه فکر کنی هیچ راه

حلی نداشته باشد مگر اینکه دنیا عوض شود مثلا جای آسمان و زمین عوض شود که مثلا من روی ابرها

قدم بزنم که نروم روی پل و هی دوست داشته باشم صدای ممتد بوق وترمز بشنوم که هرچه به دنبال راه

جبرانش باشم به جایی نرسم یعنی جایی نباشد که به آن برسم یعنی دردم یک بن بست شده باشد از

آن بن بست هایی که آسمان هم  ندارد مثلا توی یک پارکینگ بزرگ باشم و هیچ راه چاره ای نداشته باشم..

که بغض راه نفسم رابسته باشد و گریه نکنم که برای دردم هیچ راه حلی نداشته باشم من سرما نخورده ام..

سردم است... من سرما را خورده ام و هیچ راه نجاتی نیست...
 

 

توصیه نوشت:

 ...♫ : .. علی عظیمی_پیش در آمد..

  + Mp3