118. یه کم وراجی :
با اینکه میدونم کسی حوصله ی خوندنشو نداره . . . !
حتما نباید مرد عمل باشی و مواد مصرف کنی که معتاد خطابت کنند.. من هم معتادم!!
معتاد این سی و دو حرف و چند واج. معتاد این کیبرد یا صفحه کلید خودمان، معتاد صدای تق تق های دگمه های این کیبرد که تمام شور و هیجان و خوشحالی ، ضعف ، قدرت ، ترس و بیچارگی ام که جمع می شود میاد نوک ِ انگشتانم و من هم با لذت هر چه تمام تر آن را می کوبم روی این دگمه ها.
این واژه ها هم شده اند مثل مواد! بدون این ها خمارم ... می میرم ، نمی توانم . نه اصن این واژه ها مثل تهوع اند. آن جایی که جمع می شوند در دلم ، همان وقت هایی که هزار حرف... نه ببخشید واژه های انباشته در دلم بیشترند. دوباره می گویم: همان وقت هایی که هزاران هزار حرف می ماند در دلم، می ماند، می پوسد، کپک می زند، بوی گند می گیرد..
همان وقت هایی که دیگر در دلم جای هیچ کس نیست . همه را واژه های نگفته پر کرده و . . .
هــــــعی..!! دلم هم هی ارور می دهد و من نمی توانم کاری کنم آن وقت که دیگر ظرفیت پر شد،همه ی واژه ها را بالا می آورم تا الان نمی دانستم دستانم چه رسانا های خوبی هستند ! دستانم همه ی واژه های بالا آمده را میرساند این جا! صدای تق تق از این واژه ها نیرو می گیرد.
این ها که می نویسم افکارم نیست! این پست ها همه حرف های ِ گفتی ای بودند برای نوشته شدن. مخاطب هم ندارم.. گفتم این ها حرف های گفتی اند برای نوشته شدن، نه خوانده شدن. من دیگر مینیمال نویس هم نیستم. کسی حوصله ی خواندن نوشته های بلند یک نویسنده که استعداد نوشتن نوشته های بلند را ندارد، ندارد.. و کسی هم این حرف های دو زاری کپی نمی کند .
نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!