تنهایی گلوله ی برفی ست ، که به صورتم می خورد

و اشک ؛
اتفاق ساده ای که بی واهمه می افتد .. !

 

 

 

 : .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

من با استعداد بودم . یعنی هستم . . .

بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم!

یا یک چیز دیگر . ولی دست‌هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده‌اند ، چک نوشته‌اند ، بند کفش

بسته‌اند ، سیفون کشیده‌اند و غیره .دست‌هایم را حرام کرده‌ام . همین‌طور ذهنم را...!

"چارلز بوکوفسکی"

 

آذر مبآرک.../!