150. همین جا ؛ کنار نقطه چین های بی پایان دلم ....
تنهایی گلوله ی برفی ست ، که به صورتم می خورد
و اشک ؛
اتفاق ساده ای که بی واهمه می افتد .. !

: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
من با استعداد بودم . یعنی هستم . . .
بعضی وقتها به دستهایم نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشوم!
یا یک چیز دیگر . ولی دستهایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خاراندهاند ، چک نوشتهاند ، بند کفش
بستهاند ، سیفون کشیدهاند و غیره .دستهایم را حرام کردهام . همینطور ذهنم را...!
"چارلز بوکوفسکی"
آذر مبآرک.../!
+ نوشته شده در ساعت توسط بارانـــ
|
نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!