میخواهم  بنویسم.. میخواهم باز برای تو بنویسم.. من ولی شانه چپم درد میکند، چشمهایم درد میکند،

توی سرم یعنی زیر پوست پیشانی بالای ابروی راستم درد میکند و خیلی جاهای دیگه از روح و روانم... !!

و خاطره هایم درد میکند و البته جلد کهنه شناسنامه ام* و نشسته ام به انتظار دندان درد و معده درد که

بیایند اینها هم درد بگیرند بروند پی کارشان! یک مشت تخمه هم ریخته ام روی میزم که خوابم نبرد مثلن.

کاملن امیدوارم که بتوانم یادداشتی که از 11 صبح شروع کرده ام و در تمامش تویی و این حضور ناقصت

مرا درمانده کرده..  را تمام کنم. البته یادداشت خوبی نمیشود. چون نمیدانم میخواهم چه بگویم حتی!

اگر بدانم چه چیزی مبخواهم بگویم و حرفم چیست، اگر یکدفه یک حرف و نکته خوب به ذهنم برسد

می توانم همزمان از روی دیکشنری به همه زبان های زنده دنیا بنویسمش جوری که به نظر خودم خوب از

آب در بیاید. ولی این یکی به نظرم شده 555 کلمه ی به درد نخور و در هم. نوشته های من برای تو را

نمیشود مثل نوشته های تو برای سپیده چاپ کرد اما :

خوبی اش آنجاست... خوبی اش آنجاست که تو خوبی، تو شادی. خوبی اش اینجاست که کسی روی 

خوب بودن من اصرار نمیکند! خوبی اش آنجاست توی آینه که تو صبح ها خواب آلود و اخمو رو به رویش

می ایستی، خوبی اش اینجاست که آینه اتاقم چند ماهی می شود شکسته، خوبی اش انجاست که تو

باور نکرده ای. خوبی اش اینجاست که من فراموش نمیکنم. خوبی اش آنجاست توی شلوغی های دور

و برت، خوبی اش اینجاست که کسی نیست به جز تو، حتی تو!! خوبی اش آنجاست که روزهایت می گذرد.

خوبی اش اینجاست که روزهایم را میگذرانم.

خوبی اش آنجاست... آنجا که تویی

بدی اش اینجاست... اینجا که منم !

 

. . .