99. "سناریویِ درد" فهمــش آسان نیستـــ ... دقت نکن!!
مي خوابم
و در ملحفه هاي سفيد غرق مي شوم٫
رايحه اي آبي مي شود و
لاي موهايم تاب مي خورد
مي لرزم . . .
كسي چه مي فهمد :
جهان شلوغ تر از آن است
كه مردم
تولد عيسي ی ديگري را باور كنند !!
هيچ كس نمي فهمد
شعرهایم را
مخفي كن:
نگاهت را !
و گلهايي كه برايت مي آورم ...
قهوه ات را مزه مزه كن
و براي جمع شعري از مولانا بخوان :
گر پا سبان گوید که هی...
هه! هيچ كس نمي فهمد
آن رویم را
در سطر سطر اين شعرها
پنهان كرده ام !
+ نوشته شده در ساعت توسط بارانـــ
|
نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!