وقتی گل های چادر مادربزرگ
خواب پاییز می بینند
کلاغ های قصه ول معطلند
و تمام خاطرات خوب
در دل من سقط می شوند..

دیگر امیدی نیست

که یک روز خورشید
از دنده ی چپ بلند نشود
بهار
        ماندنی باشد!!
و تو
     مهربان!!!

مثل همیشه ات.

(مخاطب خاص: میم،نون!)

+ اشکـهایمـ طعـمــ خاکـ گرفـتهـ انــد... بـــــاز در دلمـ چیزیـ را دفـن میــ کننـد! 

 

دختر.دختران زیبا.عاشقانه

 

 : .:.:. :  پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :


بعضی چیزها خیلی درد داره، خیلی ... اونقد که آدم کله ش منفجر می شه، اونقدر که آدم دلش غــش میره

واسه مردن!! واسه دیگه نبودن...

اون وقته که به قول قیصر جلد پوستین شناسنامه هایمان هم درد می کند...!!

نمی دونم درد کشیدن چه درجه ای داره اما من این روزها تقریبا دارم داغــــــــــــون میشم...

بعدا نوشت:

یه وقتایی می شه که انگار دیگه هیچ حسـی نداری.... یعنی حس می کنی که نمیشه زندگی از این بدتر بشه، از این گندت رو کثافت تر، همینطوری دوس داری دعوا کنی، داد بزنی، کسی کاری به کارت نداشته باشه و به آدما گیر بدی، بهشون بگی که تنهات بذارن و هزارتا چیز دیگه...!!  
این جور موقعا یکی باید به زور دستتو بگیره ببره تا همین چهارراه، واست آب انار
بخــره ! یه ذره بخندونـتت، بغلت کنه و بهت بگه که چقدر دوستـــت داره.... بهت بگه که: حق نداری این شکلی زندگی کنی، حق نداری عصبانی باشی، حق نداری شعــــر نخونی، حق نداری درس نخونی...غلط کردی که حوصله نداری، بیخود کردی که فکر می کنی منو دوستــ نداری، باید همه اینا رو بهت بگه ! می فهمی؟؟!! هه ! مضحکهــ نه؟