چند روزیست که سخت بی تابم!

من اندیشه ای جز مهر ندارم اما:

سخت بی حوصله و سرگردان

در پی اصل خودم میگردم...

روز ها از پی هم زود گذشت

و چقدر بی تردید پای بی سایه ترین نارون روی زمین من شناور بودم!!!

و پر اندیشه ترین فریادم: چیزی از عشق نگفت . . .

و سکوتی سنگین در پس پرده ی ذهن قلمم را به نوشتن می خواند

گفتم از "عشق"       پرستو    مهتاب...

اما در شب های تاریک دلم پس چرا مهتابی با درخشش هرگز

راه بی راهه ی اشکانم را به نشانی نگمارد!؟

نه پرستو دمی از بال زدن آموخت مرا

و نه عشق در برزن بی رحم نقاب همدمی داد مرا . . .

نه امیدی.    نه ...

یک نفر خواند مرا

و سپردم با او: این دل غم زده را . . . !!!

یکی از بهترین شعر هامه. دوسش دارم...  امیدوارم گویا باشه.

" باید در عشق و مشکلات گاهی سکوت کرد! شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد..."

 

 

ماله تو . . .

همین !!!