127. این جمعه های نحس ...
ظهرهای جمعه خاطره باز ترین روزهای هفته اند !
هر کاری هم که کنی؛ از خانه فرار کنی، به میهمانی پناه ببری، یا خودت را به دست ِ خواب بسپاری،
باز رخوت ِ نمناک ِ جمعه پیدایت می کند و گلویت را می چسبد و پرتت می کند به خاطره ها ...
جمعه ها دلتنگ اند
دلتنگی که سن و سال ندارد ! فرقی نمی کند 2 ساله باشی یا 20 ساله
باز ظهر ِ جمعه است و دلتنگی هایش و خاطره هایش و حس ِ دلگیر ِ رخوت اش
که انگار به گوشه آستین می چسبد و تا آخرین روز ِ هفته ی بعد کـــــ ــش می آید ...
و باز انگار دست ِ نامرئی ِ جمعه است و هراس ِ غرق شدن در اندوهش
که جمعه ها ظهر که می شود هُل ام می دهد به کاغذ و قلم و کلمهـ ...
جمعه می گوید: بنـویس
جمعه می گوید نوشتن یعنی بـودن
یعنی از جبر ِ فراموشی رهاییـدن
یعنی جـاودان ماندن
جمعه می گوید بـنویس
انگار هرچه کلمه بود را جـمـعـهـ آفریده اند
جمعه روز ِ نوشتن است ...

+ لازمه عرض کنم که این مطلب دلنوشته ی جمـعه ی هفته ی قبله و من سفر بودم دسترسی به نت نداشتم، برای همین الان ثبتش میکنم و کاملا واقفم که امروز پنجـ شنـبه ست!!
: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. : همـ نـــدارهـ ...
نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!