چیزی از درون مرا می آزارد ...


چیزی شبیه مرگ های ناگهانی

شبیه شوک های سر صبح


وقتی در خواب سقوط می کنی و روی بیداری هایت فرود می آیی

مثل وقت هایی که نه گریه می کنی و نه فریاد می زنی

همان جا که هستی انگار به تن ِ زمین قفل می شوی


و تا ساعت ها ...
حتی رمق تکان دادن ِ پلک هایت را هم نداری


چیزی مرا می آزارد ...


چیزی شبیه ترس از تنهایی های نیمه شبی
شبیه وقت هایی که فراموش می کنی ... .


همه چیز را فراموش می کنی و دیگر حتی نمی دانی که کیستی

مثل وقت هایی که لابه لای خیابان های شهرت

میان ازدحام مردم
به دنبال ِ خودت می گردی ...


چیزی "عجیب" مرا آزار می دهد


چیزی که شبیه ِ هیچ چیز نیست ...

شبیهـ ِ هیچ ... شبیـه ِ ابهام ِ محـــــــــــــض ...!

 

  

 

: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

+ من شر را

من رمنده را

من شرمنده را

شرم نده... !!!