131. آشـفتـﮧ نویسی اَم .. .
چیزی به آغاز فصل " زن" بودن ام نمانده...
جنس نازک وجودم دارد شکوفه می کند
هر چند " معشوقه " بودنم کار ساده ای
به نظر نمی اید....
این روزها دلم پر میشود از " نمیدانم " های ریز و درشت
که پشت دیوار " معشوقگی" کلی کشتی با هم می گیریم
انصافا زنـانه هم کشتی می گیریم
و بعد از ساعتی لباسهایمان را میتکانیم هر کدام از یک سوی دیوار می رویم
سراغ روزمرگی هایمان...
هم مـــن...
هم ندانستن هایمـــ!...

: .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :
+ :
میترسم...
گاهی حس میکنم هیچی از اون بارانِــــ قبل باقی نمونده...
گاهی دلم برای خــــ ـودم تنگ میشه...
از اینکه یکی دیگه بشم می ترسم...
از اینکه یکی دیگه بــاشم می ترسم...
از اینکه پشتِ یه نقاب مخفی شم می ترسم...
++ دلم ارتفاع و سکوت و فریاد می خواد...
دلم یه دنیــــــا دیوونه بازی می خواد...
دلم شـــیطنـت می خـواد...
بدون اینکه کسی بهم بد نگاه کنه.. بـگه بزرگ شدی دختر... این چه کاریه؟!!!
خجالت بکـش... یا...................
+++ سخته خیلی سخت وقتی بی حوصلگی هات دیگــران رو درگیر کنهـ ...
وقتی عزیـــزتریـنت فک کنه حوصله اش رو نداری !!
از این به بعــد .:.:. دیآلوگـ نوشتـــ م .:.:. اضافه میکنم.
نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!