چقدر باید ببوسمت

تا کتابِ این همه گریه بسته شود!؟؟

تا هق هق ابن همه . . . تمام؟


 

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد

رؤیا ببارد

دختران برقصند

قند باشد

بوسه باشد

خدا بخندد به خاطر ما

ما که کاری نکرده ایم!

 

 : .:.:. : پَـ ـس و پـ ـیش : .:.:. :

+ اصلا دوست ندارم حداقل توی دلنوشته هام اِسم آدم هامو بیارم (مث تو نقاشیام ک آدم نمی کشم!) یا

پروسه ی تقدیـــر و تشکر راه بندازم یا اینجا رو تبدیل کنم به یه دفترچه ی خاطراتِ لوس و بی مزه که

به دردِ هیچکس هم نخوره هنوزم مثل همون موقع ها که سیزده، چهارده ساله بودم روزمرگی هامو

تو یه دفترِ شلخته مینویسم، بدون تاریخ!! و کِیــــــ ف میکنم بذارمش زیر فرش!  ولــــی:

" چقــدر خوبـــــ است دوستی داشته باشی، که یک شبِ بهاری، باهاش تو کافه ی همیشگیت

بشینی، یاد گذشته ها را بخندید و از کتاب های خوانده و نخوانده و آدم های رفته و نرفته حرف بزنید.

چقدر خوب است توی تاریکی شب، یک نفر یک پاکت پر از مینی مال های رسول یونان و کتاب دوست

داشتنی کرت ونه گوگ را بگذارد دستت. یک دستبند دوستیِ کنفی را خودش ببندد به دست هایت و

برای روزها هر بار به آن عصر دوست داشتنی فکر می کنی؛ ذهنت پر از طعم آبنبات چوبی رنگارنگ

می شود.  شیـنِ دوست داشتنیهـ من از آن خوبهای صــورتی ست."  باید اینجا مینوشتمــش که

بیشتر جلوی چشمم باشد، حالا به سبکِ خودم حتی!!

 ++ اُردیـ بهــــــشتی ها بیشتر از هر ماه دیگری در زندگی من هستند، و پر نگویم مهم تر! اومـــــــ و... 

دوست داشتنی تـــر گویا !! اما خب طبیعی ست که دلشوره گرفته ام برای جیبم ! نخندیـــد خب تَعَدُد است

 و بحران از نوع اقتصادی، برخی آدم های اُردی بهشتی ام زیادی کلاسشان بالاست :) مثل من با آبنباتِ

تمشکی به آسمان نمی روند..

 

توصیه نوشت:

   .. ♫ :   پاییز سال بعد _ رستاک  ،عجیـــــب مَنه!!