184. از آن صندلی لبخند هایت عجیب رنگ عاشقی می پاشد!
نیستی!
امشب اسبت را میدزدم
رام میشوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت ..
+ چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهی شان ببینی باز می آیند، باز سنگین و
بی رحم می آیند و خودرا روی تو می افکنند و گرد تو را می گیرند و توی چشم و جانت
می روند و همه ی وجودت را پر می کنند و آن را می ربایند که دیگر تو نمی مانی، که
دیگر تو نمانده ای که آنها را بخواهی یا نخواهی. آن ها تو را از خودت بیرون رانده اند و
جایت را گرفته اند و خود تو شده اند. دیگر تو نیستی که درد را حس کنی. تو خود درد
شده ای...
( آذر، ماه آخر پاییز/ ابراهیم گستان)
حالا هی اسم منو سرچ کنید و در خلوت انسِ من انگولک بکشین. من می نویسم،
چون هستم! من جوان و زیبایم، پس می نویسم!! اینجا نشد، تویِ سررسید
می نویسم،مگه میشه جلوی یک آدم رو گرفت و بهش گفت کتاب نخون، روایت و شعر هایت
را در نطفه خفه کن؟ نوشتن در من میجوشد! دیگر از دست شما هیچ کاری برنمی آید یعنی
از دست هیچ کس کاری ساخته نیست، حتی اگر چند وقتی باشد که نوشته هایم کوک
نباشد.. می دانم ولی قطاری که از ریل خارج شده تکلیفش روشن و محتوم است.
++ زندگی مثل یک فیلم زیرنویس دار است .. انقدر حواست پرت خواندن زیرنویس ه میشود
که فیلم رو درست نمیبینی! این بهترین تعریف برای زندگی ست. پس یا باید زبان زندگی را یاد
بگیریم, یا کلا بی خیال خواندن زیرنویس ها بشویم, تصاویر را نگاه کنیم, گاهی برای فهمیدن
احتیاجی به میانجگری واژه ها نیست... انتخاب با خودمان.
نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!