188. تو رفتی مرا .. تنها .. !
دیر آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بودهای، دُرُست!
مراقب خواناترین ترانه از هقهقِ گریه بودهای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بودهای، دُرُست!
خواهرِ غمگینترین خاطراتِ دریا بودهای، دُرُست!
اما از من و این اندوهِ پُرسینه بیخبر، چرا؟

+ موزیک اینجا را جان میدهم این روزها شده همه ی همه چیزم ! ( ممنون یگانه بت ِ اشعار حافظ )
++ وقتی کسی را دوست داری، باید بتوانی به او بگویی، باید بتوانی او را ببوسی، نوازش کنی باید
بتوانی محکم بغلش کنی، حتا گاهی کتکش بزنی...
وقتی هیچ کدام ِ اینها را نتوانی، وقتی نشود، همهی اینها را، همهی محبتت را، باید بریزی توی ِ
نگاهت تنها، یا لحن ِ کلامت... صدایت هی بلرزد از تشنج آن همه محبت، نگاهت هی دو دو بزند...
آخر بار ِ آنهمه محبت را که یک نگاه ِ تنها، یک صدای ِ ضعیف نمیتواند به دوش بکشد...
هر چیزی ظرفیتی دارد... لابد نگاه، لابد صدا، لابد کلام، ظرف ِ آن همه محبت نبوده است که
آغوش را هم آفریدهاند، که بوسه را، که لمس و نوازش را هم...
آن وقت است که تو باید نگاهت را هم بدزدی، صدایت را خاموش کنی و حرف هم نزنی حتا...
دور شوی... دور ِ دور... بعد همهی آن محبت سرازیر میشود به جانت... گره میشود توی ِ
گلویت و میشود بغض، زخم میشود روی ِ قلبت و میشود رنج ِ دلتنگی... قانون ِ بقای ِ محبت
است دیگر... از یک جای ِ وجودت به جای ِ دیگر سرازیر می شود... ولی مگر ظرفیت دل چقدر
است؟!! آخر چرا دنیا را اینگونه ساختهاند؟!! و خودش میگوید که: لقد خلقنا الانسان فی کبد...
و ما انسان را در رنج آفریدیم...
نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!