189. بیداری روی چشمهایم سنگینی میکند..
عجب مصیبتی شده است این "صبور" بودن هم! این "آرام" و "فهیم" و "قوی" و "محکم" بودن!
هرچه فکرش را میکنم میبینم خیلی دلم میخواهد از این ژست ِ منطقی ِ روشنفکرانهی
بزرگمنشانه بیرون بیایم! بشوم دخترک ِ بهانهگیر و نق نقو و بیصبر و قرار سالهای سال
قبل... چهقدر دلم کمی،فقط یک ذره آن لاقید بودن، آن بی منطق بودن، آن لجاجت و خیرهسر
بودن را میخواهد! نمیدانم این روز و شبها چهم شده است که هی دلم میخواهد و هی
دل دل میکنم که بزنم و این پوستهی گچی ِ آرام و صبور را بشکنم! دلم میخواهد به جای ِ
اینکه با آن لحن ِ مهربانانهی بردبارانه هی به خودم بگویم:
"آرام باش! صبور باش! خانوم باش! دنیا همیشه همین بوده است! رد زندگیات را بگیر و گلایه نکن!
سعی کن قوی باشی! محکم باشی!" به جای ِ همهی اینها دلم میخواهد بشوم همان دخترک
خودخواه ِ ناساز و نابردبار! پاهایم را بکوبم به زمین، داد و فریاد راه بیندازم، جیغ بزنم، نق بزنم، بلند
بلند گریه کنم و هی بگویم: "صبوری نمیخواهم! ن م ی خ و ا ه م! اصلا نمیفهمم تو، شما چه
میگویید! اصلا نمیخواهم بشنوم این نصیحتهای منطقی ِ شما را!
نمیدانم چه مرگم شده است که دیگر این گریههای یواشکی شبانه هم بهم نمیچسبد! بیشتر
عذابم میدهد! اینکه روزها در کوچه و خیابان و محل کار هی بغض کنم! هی اشکهایم بخواهند
بیایند و من هی جلویشان را بگیرم! هی به خودم بگویم: "هیس! آدم باش! عاقل باش! صبور باش!
خودت را خفه کن تا شب!" و بعد شب آرام و بیصدا انگار نه انگار که بیقراریای در کار است! که
پر پر زدن ِ دلی در میان است! که خط خطی شدن ِ خاطری، زخمی شدن روحی وسط است!
انگار نه انگار! یک گوشهای پیدا کنم، همه جا را تاریک کنم و نه با هق هق و نه سیر دل که
آهسته و ملاحظهکار، اشک بریزم! اصلا دلم هیچ کدام اینها را نمیخواهد! میخواهم لج کنم!
میخواهم پایم را بکنم در یک کفش و وحشی و مغرور داد بزنم که "من همان را میخواهم که
خودم میگویم! ... همان را که خودم دوست دارم! ه م ا ن را!!!
دوست دارم کمی خود ِ کودکیام باشم! بی ملاحظه و وحشی و ناآرام و لجوج و خیرهسر و
ناسازگار!!
نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!