لحظه هايی هست كه خداوند

با تمام جلال و جبروتش نشسته است در يك جای بي اندازه دور

و تو را

ــ و دست و پا زدن های تو را ــ

تماشا مي كند

و شايد قهقهه ای هم سر داده باشد!

 

 

 

نبودم.. نبودنم دلیل نداشت برای بودنم دلیل نداشتم!

بعد از چهارسال شهامت میخواست اسم این متروکه رو تغییر دادن، تو این مدت نبود اون جرعتِ..

 

توضیح نوشت: مـآه که من ازش دم میزنم واسم مقدسه.. مهم نیست از کجا و چطوری برام معنا

پیدا کرد اما تا الان قشنگ ترین لحظه هام وقتی رقم خورده که اون بالای سرم کامل بوده. شبهای

چهارده چشمام خیسه.. دلم.. نوشته هام شاید درد داشته باشه دوست نداشتی منو اینطوری،

فقط کافیه صفحه رو ببندی اما به ارزشهام توهین نکن ...