200. شما که غریبه نیستید !!
زمانِ بیکرانه را تو با شمار گام عمرِ ما مسنج
به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج
بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش ! *
* سـایه

دارم رد شدن سنگفرشها را زیر پایم نگاه میکنم. من هم بچه بودم از اینهایی بودم که تاکید داشتم
هر قدمم را توی یک کاشی بگذارم... دارم فکر میکنم که آدمها در من چیزی جا میگذارند.
انسان کافه نیست. آدمها در من چیزی جا میگذارند به غیر از پاکت سیگار و کیف پول و مجلهشان.
آدمها در من چیزی را جا میگذارند که خودم به آنها بخشیدهام. آدمها در من تصویری که به آنها
بخشیدهام را به جا میگذارند. آدمها، در من خاطراتی را جا میگذارند که هیچ وقت حقیقت نخواهند داشت.
این آدمها هیچ وقت حقیقت نداشته اند. من حقیقت نداشتهام. سنگفرشها حقیقت نداشته اند.
درختها و بوتههای کنار پیاده رو هم. همانطور که جهان پس از مرگ تا امروز حقیقت نداشته.
عشق حقیقت نداشته. باور هایمان حقیقت نداشته. فلسفه، هنر، زیبایی... انگشت هایم.
قلب، قوی ترین عضله ی بدن است. این هم حقیقت ندارد. از تمام بدن ما، قلب از همه بیشتر
به مرگ نزدیک است.
با این حال آدمهای جدیدی وارد زندگی ام شده اند.. باعث شدند دوباره بخندم وسط کلی گریه،
دوباره حرف بزنم، عصبی شوم.. عشق را بچشم حتی! این آدمهای جدید زندگی ام را دوست دارم حتی
بخاطر بعضی هایشان آهنگ گوش میکنم.. خاطره های نداشته میسازم از افکارم بیرون میکشم و
بغلشان میکنم!! می نویسم، میخوانم.. سرخوشم این روزها . . .
نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!