این روزها که عشق کلمه ی کوچک خاکستری رنگی شده که از دایره ی لغت هام کنار گذاشتمش،
 
من و شالگردن قهوه ای درازم و پاییز مصاحب های خوبی شده ایم برای هم. من شالگردن درازم را دو سه
 
دور می پیچم دور گردنم، دست پاییز را می گیرم و سه تایی سوت زنان، زنده روده مرده را می رویم پایین،
 
گاهی روی صندلی های چوبی یک کافه ی قدیمی شیرکاکائو می خوریم، گاهی کتاب های دست دوم
 
بیست سنتی را ورق می زنیم. باران هم که بی هوا می زند زیر سایه بان یک مغازه پناه می گیریم و
 
آدم ها را نگاه می کنیم.
 
به گمانم باید سنگ شده باشم. البته اگر بپذیریم که سنگ ها هم گاهی گریه می کنند. اگر بخواهم در
 
نقش یک مادربزرگ مهربان ظاهر بشوم، از همان هایی که توی تصویرهای ذهنی مان بافه ی گیس
 
های سفیدشان روی شانه هاست و با کامواهای رنگی شالگردن می بافند، باید بگویم بچه ها، از
 
دوست داشتنی هایتان زیاد دور نشوید، از کوچه هایی که ردیف درخت هاش را از حفظید..
 
از درهایی که زنگ زدگی های گوشه و کنارش را از برید. از نیمکت های همیشگیتان توی پارک ها،
 
از بستنی فروشی های همیشگی سر چهارراههایتان و از آدم هایی که زیر و بم روحشان را بلدید،
 
زیر و بم روحتان را بلدند زیاد دور نشوید. یا اگر دور شدید از من بپذیرید که دیگر هیچوقت نه آن کوچه ها
 
کوچه می شوند، نه آن درها در.

+ حال من را بخواهید خوبم، گشت و گذار می کنم، درس می خوانم، کار می کنم، غذا می پزم، گاهی حتی

کیک هم می پزم، اما توی همه ی این ها زیادی خالی ام، زیادی به آن کوچه ها و آن درها و آن آدم ها

فکر می کنم. من آدم ِ دوباره ریشه کردن نیستم، نبودم... !

 

++ من دلم برای بعضی از خواننده های وبلاگم تنگ شده... به شدت تنگ