206. نه راهی به رویا میرسد نه رویایی به راه...
از عشق گذشته ام ...دلتنگی اما حکایت دیگری دارد. دست می اندازد بیخ گلویت. هر کجا که باشی،
وقتی که توی خیابانی یا توی کتابخانه نشته ای یا توی کلاس نگارشی یکهو می آید دست می اندازد بیخ
گلویت، نفست بند می آید و گلویت تیر می کشد از درد...
حالا چه شده؟ هیچ یک جفت کفش، یک خیابان، یک آهنگ، یک بوی عطر، یک استکان خالی چای، یک
زیر سیگاری شیشه ای، یک ساعت، یک چیز بی ربط... دیده ای شنیده ای حس کرده ای و آنوقت دلتنگی
مثل غول چراغ جادو در آمده و همانجا گلویت را چسبیده که: چرا فراموش کردی؟ حق نداری فراموش کنی؟
یادت می آید؟ یادت بیاید. حق نداری هیچ وقت ... !
بعد رهایت میکند. مثل قاتلی که چاقو را از بیخ گلویت برداشته. رهایت میکند. اما هیچ وقت نباید فراموشش
کنی، همیشه جایی همین اطراف است و حواست باشد که هیچ چیز را فراموش نکنی..
توصیه نوشت :

+ تماشای این فیلم، به کسانی که هنوز آن ها را ندیده اند، پیشنهاد و حتی توصیه می شود!
نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!