دارد تمام میشود این زمستان هم با تمام انتظارش. میدانی؟ گاهی حس میکنم تمام زمستان به من و تــو

مدیون است. به قدمهامان زیر بارش نا به هنگام ِباران! به قدمهامان روی برگهایش و خش خش آن، به

حرفهامان توی سکوت شبهایش و خواب آلودگیِ صبح ها... حتی این زمستان به دستانِ من و تو هم مدیون

است. من و تو خوب فهمیدیم که چگونه "ها" شویم میان لرزش دستانمان.. میدانی این زمستان حتی به

انتظار چشمهامان در مسیر همیشگیمان هم مدیون است خوب به یاد می آورم زمستانی را که بی قرارت

شدم.. آن شب کزایی و آن زیر باران دویدن تا.. آن  آبی و قرمز کردنت آن نتیجه ی سه ـ دو !! تو باید خوب

یادت باشد آن ترافیک سنگین خیابان آمادگاه را به سمت چهارراه نقاشی.. و من خوب میدیدم چشمان پر از

شرمت را در آینه! آن ایراد گرفتن ها و غر و لند کردنت از یه نیمچه حسابدار را من خوب به خاطر دارم آقای

مهندس :)

آن کج خلقی کردنت مخصوصا وقتهایی که تنها بودیم و فکر میکردم از سر اجبار تحمل میکنی چهار دیواریه

معروف را..  ایراد گرفتنت را هم خـــــوب یادم هست از فاکتورها.. جمعشان.. تفریقشان.. حتی رنگ لاک روی

انگشتهایم! چقدر پایت را روی حنجره و اعصاب دردانه ی جناب رییس فشار میدادی و چقدر پر از خشم بودم از

تو.. همه ی اینها را به یاد دارم به جز یک چیز! چطور شد که یکدفعه فرمانروا شدی بر قلب بی دفاعِ کوچکم؟

تو؟ تو یادت نیست؟ آن همه نفرت و انزجار از یک غدِ یک دنده ی ایرادگیر چگونه شد که . . . ؟

هنوز هم دلم تنگته ی معین اشک من را در می آورد، هنوز هم در برابر سکوتت بی دفاعم، هنوز هم مزه ی

آن آب هویج بستنی های سرِظهر زیر دندانهایم مانده، هنوز هم... خوبه که این خاطرات هست نه؟

 

+ این نوشته صرفا جهت یادآوری یک سری از خاطرات به خودمه. کامل نیست.. ویرایش هم نشده اصلنم

نمیدونم چرا اینجا ثبتش کردم!!

ادامه دارد و دیگر شاید هیچ ...