دستم نمی رسد به بلندای چیدنت

باید بسنده کرد به رویای دیدنت!!

 

خواستم بنویسم... خیلی پیشتر از اینها... نه اینکه مجال نبود...شاید قیل و قال دیگر به روزگارم نمی آید... خواستم شعر

بنویسم... داستان بخوانم... آن روزها که خواستم،شبیه این روزها نبود... این روزها دیگر هیچ چیز نمی خواهم...

از بس ...

بی خیال... دلیلش مهم نیست... درست می شود ... اما تا روزی که درست شود ... بگذارید سکوت کنم ... دنیا شاعر و لیلی و

شیرین و عاصی کم ندارد ... فعلا مرا معاف کنید ...... اگر نگویی : مدت هاست که معافی!.......

پ ن:گاهی وقتا سکوووت همه ی ناگفته های ما رو از تو چشمامون به سادگی فریااااد می زنه!