69. همه چیز چند وقتیست... در غالبِ بغض جا مانده اینجا!
اصلاً مـے دونـے ؟ آدمـ ـها ـهیچ قرار نیست که ـهمدیگر را بفهمند ! ...
آدمـ ـها فقط مـے توانند بایستند کنار ـهمـ ...
و یک جور گرم و پر امنیتـے بزنند روے شانه ـهاے خمیده از درد ـهمـ و بگو یند :
"ـهـے رفیق ... ! من ـهستمـ ...!!!"

باورش سخته ...
بدون ذره ای فشار ..
بدون هیچ حسی ..
حتی بدون اراده ٬
نقابم یک پارچه خیسه.. !!
بدون ذره ای فشار ..
بدون هیچ حسی ..
حتی بدون اراده ٬
نقابم یک پارچه خیسه.. !!
آروم آروم تو پیله خودم میخزم و صدام در نمیاد... راه طولانیه. هرچی دشمن کمتر... بهتر !
دوست و رفیق هم نمیخوام. میخوام دوباره برگردم به تنهایی معروفم !!
دوست و رفیق هم نمیخوام. میخوام دوباره برگردم به تنهایی معروفم !!
پ.ن:بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده...
رها شدم
رها از انسان بودن!
جدا از هر موجودی که نام دو پا را بر آن نهادند
و به دروغ گفتند
اشرف مخلوقات است!
+ نوشته شده در ساعت توسط بارانـــ
|
نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!